مجدداً سوار مينيبوس شدم. آفتاب سايهها را زير پا انداخته است و هنوز نهار نخوردهايم، يعني مجالي نبوده. داخل مينيبوس بچهها به سرعت در حال ارسال خبر و به دنبال پيش افتادن از هم هستند، تلاشي كه به نظر من بيهوده است. معتقدم سرعت در ارسال اخباري كه فراگيري و تأثيرگذاري بيشتري دارند، داراي ارزش فوقالعاده است ولي براي بقيه اخبار كيفيت تنظيم خبر مهم است كه بعضاً فداي سرعت در ارسال آن ميشود. تلاش براي ارسال سريع رويدادها، اخبار را كليشهاي و بيمحتوا كرده است.
مقصد بعدي بازديد از روستاي «گورك كلهبندي» است. مينيبوس در امتداد دريا حركت ميكند. وارد يك جاده خاكي ميشويم و پس از مدتي بالا و پايين شدن در دستاندازهاي جاده در محوطهاي كه مردم روستا جمع شده بودند، متوقف شديم. به سرعت پايين آمدم و به گشتزني بين مردم پرداختم. تعدادي از روستاييها عكسهاي قاب شده امام(ره) و رهبر معظم انقلاب و شهداي خود را به دست گرفته بودند.
ديدن چهرههاي شاد و خوشحال مردان و زنان، پير و جوان روستايي لذتبخش بود و به قطع و يقين قلم قادر نيست يك هزارم آن حس و حال را منتقل كند. براي خوشامدگويي «دمام و سنج» مينواختند و عدهاي از مردم اطراف آنها گرد آمده بودند. پسري چاق و بسيار هيكلي كه پوليور به تن داشت و زيرشلواري خود را روي آن كشيده بود در حال طبلزني بود و با هر ضربه، گردن و كمر خود را به شدت به سمت راست خم ميكرد. «دمام و سنج» موسيقي محلي منطقه جنوب است و آن را در عروسي و ديگر مناسبتهاي خاص اجرا ميكنند. اين را يكي از اهالي روستا كه قاف را غليظ و كاف را آرام و لطيف تلفظ ميكرد، گفت. شعار «صلي علي محمد...» يكي از اهالي، مردم را متوجه اتومبيل حامل رئيسجمهور كرد. اهالي روستا همگي «صلي علي محمد، بوي رجايي آمد» گويان به سمت ماشين دويدند و در عرض چند ثانيه دور تا دور ماشين را در برگرفتند. تلاش تيم حفاظت بيفايده بود. دكتر احمدينژاد از ماشين خارج شد و اهالي با اشتياق دنبال روبوسي با رئيسجمهور بودند. پيرزني دور از ازدحام جمعيت عكس فرزند شهيدش را روي دست بلند كرده بود و اشك ميريخت. دكتر در ازدحام جمعيت به سمت جايگاه سخنراني هدايت شد. شعارها با اشتياق مدام پشت سر هم و با صدايي همانند فرياد تكرار ميشد. وقتي رئيسجمهور سخنراني خود را شروع كرد، همه آرام گرفتند و نگاهشان به جايگاه سخنراني دوخته شده بود. شايد ميخواستند همه اين لحظات - به گفته خودشان تاريخي - را در ذهن خود ثبت و ضبط كنند. كدخداي روستا ميگفت: « قبل از تشريففرمايي نور چشم عزيزمان حتي يك شهردار هم به اينجا نيامده بود» اهالي روستا به دقت به سخنان رئيسجمهور گوش فرا دادند و اين را ميشد از شعارهايي كه متناسب با موضوع سخنراني ميدادند، فهميد.
وقتي رييس جمهور از رشادتهاي رييس علي دلواري گفت و اينكه «دشمنان بدانند در همين روستا دهها مثل رييس علي دلواري وجود دارد كه اگر بخواهيد گستاخي كنيد شما را پشيمان خواهند كرد» با شنيدن اين سخنان مردان روستا باد به غبغب انداخته و با شعار «الله اكبر» آن را تأييد كردند.
رئيسجمهور بلافاصله به رشادت و مقاومت 35 تن از شير زنان بوشهري در دوران دفاع مقدس اشاره كرد و اين بار زنان روستا كه چادر را به شكل خاصي به سر كردهاند از اين سخنان ابراز رضايت كردند. سخنراني رئيسجمهور با تكبير به پايان رسيد. اهالي بلافاصله به بيان مشكلات روستا پرداختند. عمدهترين خواسته اهالي، آسفالت روستا بود كه رئيسجمهور بلافاصله شهردار را به جايگاه فراخواند و رودرروي مردم از شهردار قول گرفت كه سريعاً نسبت به آسفالت روستا اقدام كند. اين اقدام رئيسجمهور شديداً مورد حمايت و تشكر مردم قرار گرفت. فرداي آن روز متوجه شديم كه شهردار به قول خود عمل كرده است. زنان و جوانان روستا سراسيمه دنبال كاغذ و خودكار بودند تا از فرصت حضور رئيسجمهور استفاده كرده و بعضاً مطالبات شخصي خود را به دست دكتر برسانند. زني ميانسال كه بچهاش را روي دست چپ به بغل گرفته بود و با دست ديگر گوشه چادرش را در دست داشت، جلو آمد و گفت: «آقا ميشه از كاغذت بهم بدي؟» يك برگ از دفتر يادداشت جدا كردم كه گفت: «يه چيزي بنويس بدم رئيسجمهور»
- «چي بنويسم؟»
«بنويس اثاثيه منزل ندارم، سه تا بچه دارم و شوهرم بيكار است.»
براي گفتن شماره تلفن، پسر همسايهشان را صدا زد و از او خواست شمارهشان را بگويد تا بنويسم.
وقتي نوشتن نامه تمام شد، ديدم يكي دو نفر ديگر از خبرنگاران هم در حالي كه يكي از اهالي روستا در كنارشان ايستاده مشغول نوشتن نامه هستند.
دكتر احمدينژاد براي ملاقات با خانواده شهداي روستا به منزل يكي از آنها رفت و پس از حدود نيم ساعت بيرون آمد با بدرقه پرشور و با هيجان اهالي از آنجا خارج شديم.
|