
متن کامل سخنراني در همايش شمس و مولانا
Array
شناسه خبر: 45286 -
پنجشنبه 5 بهمن 1391 - 11:50
سخن گفتن از مولانا در واقع سخن گفتن از انسان است. همۀ اين عالم صحنۀ بازيگرداني انسان است. موضوع عالم انسان است و انسان هم براي کمال، جاودانگي، زيبايي دوستي و گرايش به زيبايي خلق شده و ميل به کمال و زيبايي در وجود او نهادينه است. بگذاريد مثال کوچکي بزنم، در اين برنامههاي هنري زيبا چه احساس لذتي به انسان ميدهد؛ لذت روحاني و معنوي.
يک قدم بالاتر برويم، اگر انسان حقيقت زيبايي را ببيند، چه حالتي پيدا ميکند؟ هر امري که ما در اين عالم ميبينيم، حقيقت و ملکوتي در آسمان دارد. اين لذتهايي که انسان ميبرد، سايه، جلوه و نازلهاي از لذتهاي حقيقي هستند. وقتي آدم با زيبايي مطلق برخورد ميکند، آنجاست که لذت حقيقي و مستي واقعي به انسان دست ميدهد.
اينکه در اشعار عرفاي ما دم از مي و مستي ميزنند، منظور مي عرفان و رسيدن به جايي است که همۀ پردهها کنار برود و همۀ حجابها برداشته شود و انسان با حقيقت محض مواجه شود که مطلق زيبايي است. آنجا همهاش لذت، سرور و عشق است. انسان از پايينترين مرتبه يعني خاک خلق شده و در حجابها پيچيده شده است. بايد دائم اين حجابها را پاره کند. هر چه انسان حجابها و زنجيرها را پاره کند، بالا ميرود و سبک و نوراني ميشود و به جايي ميرسد که خودش منور و منبع نور ميشود. به نسبتي که انسان از اين زمين بالا بکشد، آسماني و منور ميشود.
داستان پيامبران و انسان براي آن بوده که دست انسانها را بگيرند و از حجابها و ظلمتها نجات دهند و نوراني کنند. بالاترين قلۀ کمال جايي است که انسان به نور مطلق ميرسد و به درياي نور متصل ميشود. آن وقت جنس خود انسان هم نور ميشود. انسان زيبايي دوست است. اگر از اين حجابها بگذرد، به جايي ميرسد که خودش جلوهگري ميکند و حياتبخش و هدايتآفرين ميشود. هر چه انسان خالصتر و نابتر باشد، خداييتر و باشکوهتر ميشود. مولوي انسان برجستهاي است که از خاک پريد، فاصله گرفت، نوراني شد و نورافشاني کرد و يک معلم برجسته، يک مربي والامقام و يک انسان پرسوز و گداز و يک عاشق در تب و تاب رسيدن به زيبايي مطلق شد.
کساني که اوج ميگيرند، متعلق به همهاند و از جغرافيا، نژاد، زبان و تعصبات فاصله ميگيرند. اينها پيرايهها و اضافات بر انسان است که وقتي آنها را بر ميداريم حقيقت انسان مشخص ميشود.
رابطۀ عاشقانۀ بين مولانا و شمس حسادتها را برانگيخت. انسان اگر از حسادتها، منيتها و خودخواهيها فاصله بگيرد، بالاتر ميرود و همگانيتر ميشود. مولانا اهل کجاست؟ متعلق به کيست؟ اهل ايران، افغانستان، روم يا امريکا، افريقا و آسياست؟ مولانا اهل همه جاست. هرجا انسان هست، مولانا متعلق به اوست. انسانهايي که اوج ميگيرند، همه با آنها احساس آشنايي ميکنند. هر کس او را ميبيند، خودش را در او ميبيند. هر کس سخن او را ميشنود، گويي خودش سخن ميگويد. شما داستانهاي مولوي را مطالعه ميکنيد، انگار خودتان صحبت ميکنيد. با شما و همۀ انسانها آشناست. همه احساس تعلق ميکنند و ميگويند براي ماست. اين به خاطر تعصبات قومي نيست، به خاطر عظمت آن انساني است که اوج گرفته و وقتي اوج گرفته همه از او بهره ميبرند. مثل خورشيدي است که نورافشاني ميکند. هم يک دانشمند برجسته و هم يک عامي بيسواد همه از خورشيد بهره ميبرند. همۀ موجودات از خورشيد بهره ميبرند. مولوي به سبب عشق به زيبايي مطلق و جلوه و تجلي زيبايي مطلق يعني پيامبر عزيز و آل پيامبر از زمين کنده شد و اوج گرفت. به مراتبي از کمال دست يافت و مظهري از زيبايي روحي و انساني شد.
البته شما ميدانيد، در نقطۀ اوج کمال انسانهاي کامل قرار دارند که آنها مظهر اتم و اکمل زيبايي و جلوۀ اکبر خداي متعال هستند. بالاترين خورشيد هستي پيامبر و انسانهاي کامل بعد از پيامبر هستند. آنهايي که هيچ شائبهاي جز مطلق و ناب انسانيت در آنها وجود ندارد و مطلق و حقيقت انسان هستند. انسانها هر چقدر کاملتر ميشوند دغدغۀ آنها براي ساير انسانها بيشتر ميشود؛ دغدغۀ معرفت، عدالت، آزادگي، عشق و محبت، کمال و عبور از ظلمت منيت و دغدغۀ ورود به نور و عبور از ظلمات. هرچه بالاتر ميرود، دغدغه بيشتر ميشود. به همين دليل است که انسانهاي بزرگ همۀ زندگي خود را وقف نجات، تعالي و کمال انسان ميکنند.
مولوي هم يک معلم صادق و راهنمايي دلسوز بود. در معارف مولوي همه چيز از انسان خاکي گرفته تا انسان آسماني و از توحيد گرفته تا معاد، فلسفه، عرفان، حکايت، اخلاق و تاريخ ديده ميشود.
من ميخواهم از خرمن وجود مولوي سه خوشه بچينم: خوشۀ اول دربارۀ عقل، خوشۀ دوم عشق و محبت و خوشۀ سوم دربارۀ ضرورت پيوند و تبعيت انسان از انسان کامل است.
اما عقل؛ عزيزان من! آن حقيقت انسان ناب عقل است. اول موجودي که خداي متعال خلق کرده است، عقل است و پيامبر اعظم عقل کل، صادر اول و اول مخلوق خداي متعال است. تجلي اکمل عقل و وجودش همه عقل است. انسان هر چه کاملتر ميشود، به حقيقت عقل نزديک ميشود. جناب مولوي عقل را حقيقت و زيربناي جهان هستي معرفي ميکند:
کل عالم صورت عقل کل است
اوست باباي هر آنک اهل دل است
اين جهان يک فکر تست از عقل کل
عقل را شه دان و صورت ها رسل
عقل پنهان است و ظاهر عالمي
صورت ما موج يا از وي نمي
عقل حقيقت عالم است و بقيه جلوههاي عقل و صورتاند. او عقل را به يک درياي بيپايان تشبيه ميکند و حق هم همين است. عقل انتها و ابتدا ندارد و درياي بيپايان است.
بحرِ بيپايان بود عقلِ بشر
بحر را غواص بايد اي پسر
او انسانها را در برابر اين دريا به يک کاسۀ خالي تشبيه ميکند که همين طور روي اين آب در حال حرکت هستند. هر مقدار آب وارد اين کاسه شود، يعني عقلانيتر بشوند، پايينتر ميرود و وقتي لبريز شد، با دريا همجنس و يگانه ميشود. زماني که عقل محض شود با دريا يگانه ميشود.
صورت ما اندر اين بحر عذاب
ميرود چون کاسهها بر روي آب
تا نشد پر بر سر دريا چو تشت
چون که پر شد تشت در وي غرق گشت
تا چه عالمهاست در سوداي عقل
تا چه با پنهاست اين درياي عقل
درياي عقل بيانتهاست. جناب مولانا عقل کل- پيامبر اعظم- را به گلزار و سرو سنبل تشبيه ميکند که جز بوي خوش از او برنميخيزد. معلوم است که تمامي عقل کل زيبايي است.
اين سخنهايي که از عقل کل است
بوي آن گلزار و سرو سنبل است
اما جايگاه و پايگاه عقل کجاست؟
عقل ديگر بخشش يزدان بود
چشمۀ آن در ميان جان بود
يعني جايگاه عقل حقيقت انسان است.
عقل ايماني چو شحنه عادل است
پاسبان و حاکم شهرِ دل است
معلوم است که عقل يک عنصر مادي نيست. مولوي نيز همين را ميگويد که با عقل است که انسان عارف و باطنبين ميشود. البته براي رسيدن به آنجا نياز به تلاش دارد و بايد جد و جهد و کوشش کند و سختيها را تحمل کند.
جهد کن تا پير عقل و دين شوي
تا چو عقل کل تو باطنبين شوي
اگر ميخواهي حقايق عالم را ببيني بايد تلاش کني و به عقل کل نزديک شوي.
خوشۀ دوم دربارۀ عشق و محبت است. معلوم است که همۀ انسانها به دنبال کمال و جاودانگي هستند، چون کمالخواهي و ميل به جاودانگي فطري است. انسان جاودانه است.
کمال مطلق و حيات جاويد از صفات خداي متعال است. همۀ انسانها ميخواهند به سمت خدا بروند. هر چقدر ميل به جاودانگي و کمال مطلق در انسان بالاتر شود، انسان به خدا نزديکتر ميشود، اما اين خدا رحمت و لطف مطلق است. همۀ جهان را بر اساس لطف و رحمت آفريده است و جنس هستي محبت و عشق است. بستر و رابطهاي که انسان را به سوي خدا ميکشاند، عشق و محبت است. اگر عشق و محبت نباشد، حرکتي به سمت کمال و انگيزهاي براي آن نيست.
اصلاً رابطۀ انسان با خدا رابطۀ عاشق و معشوق است. غيراز عشق جذبهاي در عالم وجود ندارد. موتور حرکت انسان براي رسيدن به قلههاي کمال عشق است و اتفاقاً دفتر مولوي با عشق آغاز ميشود:
بشنو از ني چون حکايت ميکند
وز جداييها شکايت ميکند
هرکسي کو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
آتش است اين بانگ ناي و نيست باد
هر که اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشق است کاندر ني فتاد
جوشش عشق است کاندر مي فتاد
ني حديث راه پر خون ميکند
قصههاي عشق مجنون ميکند
البته براي رسيدن به معشوق بايد سختيها را تحمل كرد. خود سختيهاست كه انسان را جلا و صيقل ميدهد و پاك و رها ميكند. عالم طبيعت و مادي يك خارستان پر از موانع و هواها و هوسها است و بايد از دلبستگيها و تعينات آن از رتبههاي پايين تا بالا گذشت. من اهل فلان جا هستم، پس برترم. من از فلان قبيله و نژادم، پس برترم، تا تعينات خيلي بالا و اينكه من عالم و عارفم و جايگاه اجتماعي دارم و من منم. بايد از اينها عبور كرد. اما در اين سنگلاخ و گذرگاه سخت و پرپيچ و خم آنچه كار را آسان ميكند، توجه و عشق به معشوق است. كي فرهاد را وادار ميكند كه كوه را بكند؟ كوهكني كار سختي است، اما بر فرهاد آسان است، زيرا نگاهش به معشوق است. مولانا ميفرمايد:
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو، باك نيست
تو بمان اي آن كه جز تو پاك نيست
بگذاريد از مولوي فاصلهاي بگيريم. نه اينكه فاصله بگيريم، بلكه از زبان سعدي عزيز به او نزديك بشويم. سعدي ميگويد: خاك كوي معشوق آب حيات است. اصلاً آب حيات عشق است. رمز حيات انسان عشق به خداست. اگر عشق به خدا نباشد، حياتي وجود ندارد و غم دوري از معشوق به همة عالم ميارزد:
آب حيات من است خاك سر كوي دوست
گر دو جهان خرمي است، ما و غَم روي دوست
همة عالم عبارت از رابطة انسان با خداست. اگر اين رابطه قطع شود، چيزي وجود ندارد و هر كس با معشوق دلدادگي ميكند، به آرامش ميرسد. توجه به معشوق موجب آرامش است و در آن سختيها فراموش ميشود
ندهي اگر به او دل، به چه آرميده باشي؟
اگر توجه تو به خدا نباشد، چگونه آرام ميگيري؟
نگزيني ار غم او، چه غمي گزيده باشي؟
لذت عشق متعالي و فاصلهاش با عشقهاي مجازي از زمين تا آسمان است. البته همة عشقها عشق است؛ نمرة يك هم نمره است و نمرة بيست هم نمره است.
عاشقي گر زين سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان سر رهبر است
اگر كسي عاشق حقيقي شد، در وجود معشوق محو ميشود و ديگر خودش را نميبيند و هرچه ميبيند، معشوق است.
جمله معشوق است و عاشق پردهاي
زنده معشوق است و عاشق مردهاي
چون نباشد عشق را پرواي او
او چو مرغي ماند بي پر، واي او
اگر آدم عاشق خدا و خودش و حقيقت انساني خودش نباشد، مثل مرغ بي بال و پري است، واي او چه چيزي ما را بالا و به سمت معشوق ميكشد؟ عشق.
درد عشق تو كمندِ لطف ماست
زير هر يارب تو لبيك هاست
پر و بال ما كمند عشق اوست
موكشانش ميكشد تا كوي دوست
جناب مولوي معتقد است كه دل انسان آيينة خداست. اگر كسي در دل خودش نوري نميبيند، به اين دليل است كه غبارها و زنگارها را پاك نكرده است، والا دل آيينة نور خداست. بعد ميگويد اگر ميخواهي ببيني، زنگارها را پاك كن:
آيينه ات داني چرا غماز نيست؟
زانكه زنگار از رخش ممتاز نيست
رو تو زنگار از رخ او پاك كن
بعد از آن نور خدا ادراك كن
آيينه كز رنگ آلايش جداست
پرشعاع نور خورشيد خداست
عزيزان من! هرچه هست، در درون انسان و انسان است.
هرچه ميخواهي در عالم ببيني، بايد در انسان ببيني. كسي كه اوج ميگيرد، نوراني ميشود و نور الهي او را احاطه ميكند. انسان وقتي نوراني شد، از مرز زمان و مكان عبور ميكند و ديگر ابعاد برايش معنا ندارد. پيش و پس و جلو و عقب و گذشته و آينده ديگر براي او معنا ندارد. اوج گرفته و نور شده و نور در همه جا هست. در آن صورت انسان بر زمان و مكان احاطه مييابد:
من چگونه هوش دارم پيش و پس
چون نباشد نور يارم پيش و پس
اگر كسي به نور خدا برسد، ديگر قبل و بعد برايش معنا ندارد.
نور او در يمن و يسر و تحت و فوق
بر سر و برگردنم مانند طوق
كسي كه عاشق خداست، وجودش سرشار از عشق به ديگران، انسانها و خوبيها ميشود. هر عشقي كه شما ميبينيد، نتيجة عشق به خداست.
اگر كساني پيدا ميشوند كه عشق به انسانها ندارند، عشقي به خدا ندارند. دل عاشق سرشار از عشق ميشود و عشق كيميايي است كه همة درها را باز و تمامي مشكلات را حل ميكند. بارها اين را شنيدهايد كه:
از محبت تلخها شيرين شود
از محبت مس ها زرين شود
از محبت دُردها صافي شود
از محبت دَردها شافي شود
ديو اگر عاشق شود هم گوي برد
جبرئيلي گشت و ديوي هم بمرد
ديو هم اگر عاشق شد، درست ميشود. اما منشأ عشق معشوق و خداست:
هيچ عاشق خود نباشد وصل جو
كه نه معشوقش بود جوياي او
دور گردون ها ز موج عشق دان
گر نبودي عشق بفسردي جهان
ميخواهم عرايضم را جمع كنم. خود جناب مولوي پس از سرايش مثنوي كه كلاس درس بوده و اين طور نبوده كه در خانه بنشيند و اينها را تنظيم كند و بعداً ارائه نمايد. آن را به طور درس ميگفته است. خود او ميگويد:
شرح عشق ار من بگويم بر دوام
صد قيامت بگذرد وان ناتمام
زانكه تاريخ قيامت را حد است
حد كجا؟ آنجا كه وصف ايزد است
عشق را پانصد پَر است و هر پري
از فراز عرش تا تحت الثري
اگر دربارة عشق صحبت كند، صد قيامت بگذرد و مطلب كامل نميشود.
بعد ايشان ميفرمايد كه عشق و جنس آن از اسرار عالم است. اگر الان از شما بپرسيم جنس عشق چيست، كسي نميداند، از اسرار خدا و غيرقابل تعريف است، اما بسيار آشكار است. همه آن را ميبينيم، اما نميتوانيم تعريفش كنيم.
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
هرچه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم، خجل گردم از آن
گرچه تفسير زبان روشنگر است
ليك عشق بي زبان روشن تر است
بايد به خود عشق توجه كنيم. اگر آن را تعريف كنيم، محدودش ميكنيم.
آفتاب آمد دليل آفتاب
گر دليلت بايد از وي رومتاب
اما خوشة سوم، بالاخره انسان بايد از خاك تا افلاك بالا برود. چگونه؟
در اين مسير پر پيچ و خم راهنما نميخواهد؟ حضرت مولانا معتقد است كه نيازمند راهنما هستيم. اما راهنما كيست؟ آيا هركسي ميتواند راهنما بشود؟ كسي كه خودش ناقص است، چگونه ميتواند راهنما باشد؟ راهنما و الگو بايد خودش كامل باشد.
داستان مولوي با شمس تبريزي را همه ميدانيد، اما شمس كه بود؟ معلوم نيست. همين مقدار ميفهميم كه به مرزهاي كمال نزديك و چه بسا انسان كامل بود. اما خود مولانا معتقد است كه راه بيراهبر بن بست و انحراف است. راه راهبر ميخواهد. چند بيتي دربارة شمس تبريزي ميخوانيم:
شمس تبريزي كه نور مطلق است
آفتاب است و ز انوار حق است.
چون حديث روي شمس الدين رسيد
شمس چارم آسمان سر در كشيد
من چه گويم؟ يك رگم هشيار نيست
شرح آن ياري كه او را يار نيست
خود ثنا گفتن ز من ترك ثناست
كاين دليل هستي و هستي خطاست
شرح اين هجران و اين خون جگر
اين زمان بگذار تا وقت دگر
از او خواستند كه شمس را معرفي كند، پاسخ داد:
آرزو ميخواه، ليك اندازه خواه
برنتابد كوه با يك برگ كاه
اگر من بخواهم معرفي كنم، ظرفيتش نيست. چگونه او را به تو معرفي كنم كه تو اسير خودت هستي؟
آفتابي كزوي اين عالم فروخت
اندكي گر بيش تابد جمله سوخت
تا نگردد خون دل و جان جهان
لب بدوز و ديده بربند اين زمان
خود غريبي در جهان چون شمس نيست
شمس جان باقي اي كش امس نيست
شمس در خارج اگر چه هست فرد
مي توان هم مثل او تصوير كرد
ليك شمسي كزو شد هست اثير
نبودش در ذهن و در خارج نظير
فتنه و آشوب و خونريزي مجو
بيش از اين از شمس تبريزي مگو
باز حضرت مولوي ميگويد كه بايد به دنبال راهي باشيم:
دامن او گير زوتر بي گمان
تا رهي از آفت آخر زمان
كيف مدالظل نقش اولياست
كاو دليل نور خورشيد خداست
اندرين وادي مرو بي اين دليل
لااحب الافلين گو چون خليل
بگذاريد فاصلهاي بگيريم و به سراغ جناب حافظ برويم. حافظ ميفرمايد:
قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن
ظلمات است بترس از خطر گمراهي
مولانا معتقد بود تا آمدن ولي مطلق و انسان كامل كه بايد بياييد و حقيقت انسان ها را نجات بدهد و از همة اسارتها آزاد كند، بايد از خود او مدد بجوييم. او معتقد است پس از پيامبر چراغها بعد از چراغ ميآيند. هر چراغي نوراني است، اما نورها يكي است. اوليا يكي پس از ديگري ميآيند و دست بشر را ميگيرند.
چون كه شد خورشيد و ما را كرد داغ
چاره نبود بر مقامش از چراغ
چون كه شد از پيش ديده روي يار
نايبي بايد از او مان يادگار
چون كه گل بگذشت و گلشن شد خراب
بوي گل را از چه جوييم؟ از گلاب
چون خدا اندر نيايد در عيان
نايب حق اند اين پيغمبران
ده چراغ ار حاضر آري در مكان
هر يكي باشد به صورت غيرِ آن
فرق نتوان كرد نور هر يكي
چون به نورش روي آري بي شكي
اطلب المعني من الفرقان و قل
لانفرق بين آحاد الرسل
انسانهاي كامل ظاهري متفاوت دارند، اما نورند. بايد دنبال انسان كامل باشيم تا به كمال و كمال مطلق دسترسي پيدا كنيم. او دنبال انسان كامل بود و حال ويژهاي هم داشت. انسان وقتي به دنبال معشوق است حال ويژه اي دارد.
گفتگو كن گفتگو كن گفتگو
جستجو كن جستجو كن جستجو
رو به هاي و هوي بزم كوي يار
هاي و هو كن هاي و هو كن هاي و هو
دو نكتة آخر، يكي از حضرت مولانا خطاب به انسان كامل و امام عصر(ع) و دومي را هم بعداً معرفي ميكنم.
منگر به هر گدايي يعني كسي كه خودش نيازمند و فقير از كمال است، چطور ميخواهيد به سراغش برويد؟
منگر به هر گدايي كه تو خاص از آن مايي
مفروش خويش ارزان كه تو بس گران بهايي
به عصا شكاف دريا كه تو موسي زماني
بدر آن قباي مه را كه ز نور مصطفايي
بشكن سبوي خوبان كه تو يوسف جمالي
چون مسيح دم روان كن كه تو نيز از آن هوايي
به صف اندر آي تنها كه سفنديار وقتي
درِ خيبر است، بر كن كه علي مرتضايي
بستان ز ديو خاتم كه تويي به جان سليمان
بشكن سپاه اختر كه تو آفتاب رايي
چو خليل رو در آتش كه تو خالصي و دلخوش
چو خضر خور آب حيوان كه تو جوهرِ بقايي
بگسل ز بي اصولان، مشنو فريب غولان
كه تو از شريف اصلي كه تو از بلند جايي
تو به روح بي زوالي زدرونه با جمالي
تو از آنِ ذوالجلالي تو زپرتو خدايي
تو هنوز ناپديدي ز جمال خود چه ديدي
سحري چو آفتابي ز درون خود برآيي
تو چنين نهان دريغي كه مهي به زير ميغي
بدران تو ميغ تن را كه مهي و خوش لقايي
چو تو لعل كان ندارد، چو تو جان جهان ندارد
كه جهان كاهش است اين و تو جانِ جانفزايي
شكري شكرفشان كن كه تو قندنوش قندي
بنواز ناي دولت كه از اين خوش نوايي
قطعة آخر وجيزهاي است هديه به همة عارفان و شاعران و بزرگان اين سرزمين به نشان عرض ارادت و احترام:
در شراب مهر باراني شدم
غرق رؤياهاي نوراني شدم
من نبودم آشنا با رمز و راز
مست يك پيغام روحاني شدم
از سويداي دل محزونِ خويش
طالب پيداي پنهاني شدم
هم نميدانستم از سوداي عشق
از لب پيمانه شيدايي شدم
تا كه ديدم جلوه اي از روي يار
سركشيدم جام و مولايي شدم
چون نظر كرد آن پري رو بر دلم
حافظ اسرار رباني شدم
كيش مهر آمد به دل زد آفتاب
آشنا با روح رحماني شدم
در تب و تاب تكاپو در عدم
وارهيدم از خود و فاني شدم
چون نظر كردم جز از خويشم نبود
مردم از بي نامي و نامي شدم
عزيز و سربلند و موفق باشيد
شناسه خبر: 45286
- سخنراني ها
, متن کامل سخنرانی
1390 رياست جمهوري اسلامي ايران 2011 Presidency of The Islamic Republic of Iran
آدرس: تهران - میدان پاستور - خیابان پاستور تلفن: +98(21)64451