
گزارش يك خبرنگار از 36 ساعت حضور رييس جمهور در سفر استاني بوشهر؛
وقتي باران مي بارد
* فرهاد دمشقي
شناسه خبر: 44290 -
سهشنبه 25 بهمن 1390 - 13:25
  -  فرهاد دمشقي
فرودگاه بوشهر - 9:20 صبح
فرودگاه بوشهر با درياي خليج فارس فاصله چنداني ندارد. هواپيماي حامل رئيسجمهور بر آسمان فرودگاه ظاهر شد، مسؤولين استان براي استقبال در جايگاه مخصوص به صف شدند. هواپيما، سنگين و متين فرود آمد و آرام آرام به طرف محل استقبال نزديك شد. پس از قرار گرفتن پلكان مخصوص، رئيسجمهور بر روي آن پا گذاشت براي چند ثانيه بالاي آن ايستاد و مصمم و قاطع به اطراف نگاهي انداخت و پايين آمد. عكاسها مدام در حال جنب و جوش بودند. يكي نشسته بود و گردن خود را روي دوربين كج كرده بود، يكي دوربين را بالاي دست گرفته بود و شاتر را ميچكاند. دختر بچهاي كه لباس محلي پوشيده بود، دسته گل خود را به دكتر احمدينژاد اهدا كرد و شمرده و آهنگين خود را معرفي و به ايشان خوشامد گفت. رئيسجمهور به طرف ما (خبرنگاران) آمد و خوش و بش كوتاهي كرد و هدف خود را از سفر بيان كرد: «در اين سفر مصوبات دور اول سفر و نيازمنديهاي جديد استان بررسي و تصميمات لازم در جلسه هيأت دولت اتخاذ خواهد شد.» بلافاصله به طرف مسؤولين استان رفت و با آنها احوالپرسي كرد.
پس از مصاحبه كوتاه رئيسجمهور، مسؤولين روابط عمومي نهاد سريعاً باند و ميكروفن را جمع كردند. «خبرنگارا عجله كنيد، سريع بريد سوار مينيبوس بشيد» داخل مينيبوس خبرنگارها با عجله خبر مصاحبه دكتر را به رسانه متبوع خود مخابره ميكردند و هر كدام سعي داشت اولين باشد. «زود باش ديگه! پس اين تايپيست كجاست؟» و يكي ديگر «رئيسجمهور مردم بوشهر را مردمي پاك و زلال همچون دريا دانست» پشت نردههاي فرودگاه، مردم در خيابانهاي اطراف اجتماع كرده بودند، برخي سر خود را لاي نردهها جا كرده، گويا منتظر بودند اولين نفري باشند كه رئيسجمهور را ميبينند. پلاكاردهايي هم با مضمون خوشامدگويي از نردهها آويزان شده بود و صداي موسيقي محلي (دمام و سنج) به گوش ميرسيد. مينيبوس ما سريع از كنار مردم رد شد.
ديگر كار ارسال اخبار تمام شده و بچهها در حال شوخي و آواز خواندن هستند. مينيبوس كنار استاديوم بوشهر توقف ميكند و همگي پياده ميشويم. شعارهاي مردم از داخل استاديوم به گوش ميرسيد: «انرژي هستهاي حق مسلم ماست» داخل محوطه ميشويم. يك گوشه از استاديوم هنوز خالي است و مردم پشت درهاي استاديوم تجمع كردهاند تا پس از بازرسي وارد شوند، قسمت عمده جمعيت به نردههاي جلوي جايگاه چسبيدهاند و با فشار در كنار هم قرار گرفتهاند.
در دور اول سفرها پلاكاردهاي مختلفي از گوشه و كنار جمعيت بالا بود و در آن درخواست ملاقات و نيز مطالباتي به عنوان ارتقاء بخش و منطقه مطرح ميشد. از پلههاي جايگاهي كه براي خبرنگاران در نظر گرفته شده بود، بالا و پايين ميرفتم و ميخواستم متن همه پلاكاردها را يادداشت كنم. همه پلاكاردها بدون استثناء خوشامدگويي به رئيسجمهور بود و جالبترينش پلاكاردي بود كه در سمت خانمها ديده ميشد: «مقدم رياست محترم جمهوري را گرامي ميداريم، دختران كونگفو كار بوشهر» عجيب بود! هيچ پلاكاردي مبني بر مطالبات منطقهاي نبود. بعداً علت آن را از مسؤولان استاني جويا شدم: «به نكته ظريفي دقت كردهايد قبلاً اينگونه خواستها بود. دولت تازه شكل گرفته بود و مردم چون فكر ميكردند مانند دورههاي گذشته دسترسي به مسؤولين نخواهند داشت حضور رئيسجمهور را مغتنم ميشمردند. الان ديگر نيازي به اينگونه خواستها نيست چون به راحتي آن را در ديدار و ملاقات با مسؤولين استان مطرح ميكنند و مشكلات كم و بيش حل ميشود.»
استاديوم يك مرتبه بلند شد و از هر طرف شعارهايي به گوش ميرسيد. فيلمبردارها و عكاسها به سرعت زاويه دوربين خود را به سمت جايگاه تغيير دادند. «صل علي محمد بوي رجايي آمد»، «عطر گل محمدي به شهر ما خوش آمدي»، «صل علي محمد ياور رهبر آمد» صدايي كه از طرف خانمها به گوش ميرسيد، بلندتر و محكمتر بود. دكتر احمدينژاد با قرار دادن دستانش روي چشم به ابراز احساسات مردم پاسخ ميداد و با اينكار طنين شعارهاي مردم هر چه بلندتر شد. رئيسجمهور پس از چند دقيقه، روي صندلي و كنار نماينده ولي فقيه در استان نشست. استاندار در حال ارايه گزارش بود. دكتر احمدينژاد چشمان خود را مانند كسي كه بخواهد به راه دوري نگاه كند، جمع كرده بود و تيز و با دقت استاديوم را زير نظر داشت و گهگاهي با اشاره دست برخي كاركنان اداره كل امور مراسم نهاد رياست جمهوري را براي گرفتن نامههاي مردم، راهنمايي ميكرد و اين كار چندين بار تكرار شد. نوبت به سخنراني رئيسجمهور رسيد. مردم مجدداً بلند شدند و با تكان دادن پرچمهايي كه در دست داشتند و سردادن شعار، حمايت خود را از نظام جمهوري اسلامي اعلام كردند.
رئيسجمهور سخنان خود را طبق روال معمول كه امروز به مطلع اغلب سخنرانيها در كشور تبديل شده با جمله «اللهم عجل لوليك الفرج والعافيه و النصر و اجعلنا من خير انصاره و اعوانه و المستشهدين بين يديه» شروع كرد. محكم و با اطمينان سخن ميگفت و مردم، آرام و چشم به جايگاه بودند و متناسب با سخنان رئيسجمهور شعار ميدادند. هر جا صحبت از ضرورت مقاومت و ايستادگي بود: «هيهات من الذله» و هر جا سخن از ديپلماسي هستهاي بود: «انرژي هستهاي حق مسلم ماست» فضاي استاديوم را به لرزه در ميآورد.
ظاهراً مردم بوشهر اين شعار را بيشتر از ديگر شعارها ميپسندند چرا كه با احساس و تعصب خاصي آن را فرياد ميكشيدند. شايد چون نيروگاه بوشهر در اين استان واقع شده نسبت به آن تعلق خاطر دارند و به نوعي دفاع و حمايت از آن را وظيفه خود ميدانند.
يكي از خبرنگاران استاني، با ناراحتي از ناهماهنگي روابط عمومي استانداري به همكار خود - خانمي قدكوتاه كه واكمن پاناسونيك به دست داشت - گله ميكرد. علت ناراحتياش را پرسيدم. «هيچ چي! صبح زنگ زدند براي پوشش خبري سفر به استانداري برويم و بدون هيچ برنامه سفر يا اطلاعات ديگري فقط يك كارت خبرنگاري به دستمان دادهاند كه اينجا اين كارت اعتبار ندارد و نميگذارند عكس بگيريم.»
گفتم: «اين موارد را حتماً به مسؤولين نهاد منتقل كن.»
گفت: «ما كه دسترسي نداريم.»
- «چرا؟ در طول سفر يا حتي نشست خبري پاياني»
خودش را روزنامهنگار اصلاحطلب معرفي كرد. نظرش را راجع به وضعيت استا ن و استاندار پرسيدم:
- «قاعدتاً من نبايد از استاندار تعريف كنم ولي انصافاً آدم پرتلاش و دلسوزي است.»
درباره طرحهايي كه قرار بود از اوايل انقلاب در استان انجام شود از جمله گازرساني، خط آهن و... حرف زد و گفت: «بوشهر معدن گاز و انرژي است و گاز آن در دهات اروپا مصرف ميشود ولي خندهدار است كه بوشهريها خودشان از آن محروم هستند. تازه از پارسال شروع كردهاند به لولهكشي گاز شهري.» و مثالي كه در مورد بوشهر زد بسيار جالب بود: «بوشهر همچون سوزني است كه از قبل آن همه صاحب لباسهاي رنگارنگ شدهاند و حتي برخي از اطرافيان [...] و [...] با آن جيبهاي گشادي براي خود دوختند اما خودش همچنان لخت است.»
استاديوم يك مرتبه با شعار «احمدي احمدي، حمايتت ميكنيم»، بلند شد و مردم با مشتهاي گره كرده به سمت جايگاه به حركت درآمدند. دكتر احمدي نژاد با تكان دادن دست از آنها خداحافظي كرد. بيرون از استاديوم ورزشي، 40-30 نفري به صورت پراكنده انتظار ميكشيدند كه با ديدن دكتر به سمت وي رفتند و در اطراف اتومبيل ايستادند. در بين آنها پيرزني عصا به دست توجهم را به خود جلب كرد. بيتاب مينمود و تلاش ميكرد كه خودش را از لابهلاي جمعيت به دكتر احمدينژاد نزديك كند. وقتي مأيوس شد، عصايش را به هوا بلند كرد و دكتر متوجه شد و خواست كه راه را به روي او باز كنند. كنجكاو شده بودم كه چه چيزي از رئيسجمهور خواهد خواست. به ماشين رئيسجمهور چسبيدم و با يكي دو فشار خودم را به جلو كشيدم. دكتر يكي دو قدم به سمت پيرزن رفت و براي احترام دستهاي خود را روي زانو قرار داده بود و خم شد تا صداي پيرزن را بشنود. پيرزن بر شانه رئيسجمهور بوسه زد و در حالي كه چانهاش ميلرزيد و اشك در چشمانش حلقه زده بود، چند كلمهاي با دكتر حرف زد؛ همه حتي خود ايشان از اين حركت غافلگير شدند و صداي رئيسجمهور را شنيدم كه ميگفت: «با دعاي خير شما مادران بزرگ مطمئن باشيد كه تا آخر ايستادهام.» دكتر احمدينژاد سرش را بلند كرد. دنبال جوان ملواني ميگشت كه بيمهاش قطع شده بود: «كجايي جوون، بيا زود بگو ببينم مشكلت چي بود؟»
به سمت پيرزن برگشتم. خوشحال و آرام روي پلههاي در ورودي استاديوم نشسته بود و نگاهش به سمت رئيسجمهور بود.
برنامه بعدي، بازديد از چند پروژه از جمله بندر بوشهر بود. داخل مينيبوس هنوز تحت تأثير حركت پيرزن بودم و اينكه چه انگيزه و حسي او را به اين كار وا داشت. گر چه به نظر نميرسيد وضع مالي مناسبي داشته باشد ولي چرا ترجيح داد به جاي اينكه خواسته مالي مطرح كند صرفاً به ابراز احساسات پرداخت؟ و يا چه ويژگي در احمدينژاد هست كه او را به اين كار وا داشت؟
مينيبوس در امتداد خليج فارس در حركت بود. برخلاف تصورم آرام و كوچك به نظر ميرسد. چند مرغ دريايي به آرامي در هوا سر ميخورند. اصلاً فكر نميكردم مشهورترين، مهمترين و ثروتمندترين درياي جهان اينقدر آرام و ساكت باشد. انگار خواب است، انگار اهميتي به خطرات و اتفاقاتي كه در دور و برش وجود دارد، نميدهد. شايد هم از اينكه سر به دامن ايران غيور گذاشته، اينقدر مطمئن و سنگين به خواب رفته است. شايد تيترها و مصاحبههاي عدهاي كه مدام تهديدات دشمنان را برجسته ميكنند، به گوشش نرسيده است. شايد هم شنيده به قدري آن ادعاها را پوچ و بيارزش ميداند كه حتي حاضر نيست چرت خود را براي لحظهاي به هم بزند و خاموشي را بهترين پاسخ به ميداند.
همينطور محو تماشاي دريا و مرغان آن بودم كه مينيبوس در كنار بندر بوشهر توقف كرد، هوا گرم و آفتابي است. طرح توسعه بندر بوشهر از سال گذشته آغاز شده و اوايل سال 79 به بهرهبرداري كامل ميرسد و ظرفيت تخليه و بارگيري اسكله از 2/5 ميليون تن به بيش از 5 ميليون تن افزايش مييابد. رئيسجمهور در جريان ساخت و ساز بندر قرار گرفت و در حالي كه قصد داشت سوار خودرو خود شود، عدهاي از كارگران و باربرهاي بندر كه متوجه حضور وي شده بودند هر كدام از يك سو دوان دوان در حالي كه سعي مي كردند از هم سبقت بگيرند، خودشان را به ماشين دكتر احمدينژاد رساندند. رئيسجمهور كه عجلهاي براي سوار شدن به ماشين نداشت، پشت به ماشين منتظر ماند تا همه برسند. قيافهها داراي چين و چروك، سياه با لب هاي گوشتي و كارگري بود. دكتر در حالي كه يكي از جوانان از علاقه به تحصيل مي گفت، دستي به صورت يكي از كارگراني كه اميدوار و معصوم به صورت او نگاه مي كرد كشيد، او هم بلافاصله دست دكتر احمدينژاد را گرفت و فشرد. پيرمردي كه دشاشه پوشيده بود و دستمال سفيدي به سر داشت، دنبال راهي بود تا از ميان جمعيت خود را به دكتر نزديك كند. يكي از مأموران حفاظت متوجه تقلاي وي شد و پرسيد: «چيكار داري؟»
پيرمرد: «ميخوام با رئيسجمهورم روبوسي كنم.»
- «آخه تو اين شلوغي وقت اينكارهاست؟ بذار براي بعد.»
پيرمرد كه قد كشيدهاي داشت همانجا متوقف شد و چشم به دكتر احمدي نژاد دوخت تا شايد گشايشي شود اما رئيسجمهور سخت مشغول شنيدن مشكلات بود و متوجه نگاه منتظر پيرمرد نبود. دكتر سوار ماشين شد و جمعيت كه راضي و خوشحال به نظر ميرسند با شعار «مرگ بر آمريكا» و «انرژي هستهاي حق مسلم ماست» او را بدرقه كردند و پيرمرد همچنان ايستاده بود.
مجدداً سوار مينيبوس شدم. آفتاب سايهها را زير پا انداخته است و هنوز نهار نخوردهايم، يعني مجالي نبوده. داخل مينيبوس بچهها به سرعت در حال ارسال خبر و به دنبال پيش افتادن از هم هستند، تلاشي كه به نظر من بيهوده است. معتقدم سرعت در ارسال اخباري كه فراگيري و تأثيرگذاري بيشتري دارند، داراي ارزش فوقالعاده است ولي براي بقيه اخبار كيفيت تنظيم خبر مهم است كه بعضاً فداي سرعت در ارسال آن ميشود. تلاش براي ارسال سريع رويدادها، اخبار را كليشهاي و بيمحتوا كرده است.
مقصد بعدي بازديد از روستاي «گورك كلهبندي» است. مينيبوس در امتداد دريا حركت ميكند. وارد يك جاده خاكي ميشويم و پس از مدتي بالا و پايين شدن در دستاندازهاي جاده در محوطهاي كه مردم روستا جمع شده بودند، متوقف شديم. به سرعت پايين آمدم و به گشتزني بين مردم پرداختم. تعدادي از روستاييها عكسهاي قاب شده امام(ره) و رهبر معظم انقلاب و شهداي خود را به دست گرفته بودند.
ديدن چهرههاي شاد و خوشحال مردان و زنان، پير و جوان روستايي لذتبخش بود و به قطع و يقين قلم قادر نيست يك هزارم آن حس و حال را منتقل كند. براي خوشامدگويي «دمام و سنج» مينواختند و عدهاي از مردم اطراف آنها گرد آمده بودند. پسري چاق و بسيار هيكلي كه پوليور به تن داشت و زيرشلواري خود را روي آن كشيده بود در حال طبلزني بود و با هر ضربه، گردن و كمر خود را به شدت به سمت راست خم ميكرد. «دمام و سنج» موسيقي محلي منطقه جنوب است و آن را در عروسي و ديگر مناسبتهاي خاص اجرا ميكنند. اين را يكي از اهالي روستا كه قاف را غليظ و كاف را آرام و لطيف تلفظ ميكرد، گفت. شعار «صلي علي محمد...» يكي از اهالي، مردم را متوجه اتومبيل حامل رئيسجمهور كرد. اهالي روستا همگي «صلي علي محمد، بوي رجايي آمد» گويان به سمت ماشين دويدند و در عرض چند ثانيه دور تا دور ماشين را در برگرفتند. تلاش تيم حفاظت بيفايده بود. دكتر احمدينژاد از ماشين خارج شد و اهالي با اشتياق دنبال روبوسي با رئيسجمهور بودند. پيرزني دور از ازدحام جمعيت عكس فرزند شهيدش را روي دست بلند كرده بود و اشك ميريخت. دكتر در ازدحام جمعيت به سمت جايگاه سخنراني هدايت شد. شعارها با اشتياق مدام پشت سر هم و با صدايي همانند فرياد تكرار ميشد. وقتي رئيسجمهور سخنراني خود را شروع كرد، همه آرام گرفتند و نگاهشان به جايگاه سخنراني دوخته شده بود. شايد ميخواستند همه اين لحظات - به گفته خودشان تاريخي - را در ذهن خود ثبت و ضبط كنند. كدخداي روستا ميگفت: « قبل از تشريففرمايي نور چشم عزيزمان حتي يك شهردار هم به اينجا نيامده بود» اهالي روستا به دقت به سخنان رئيسجمهور گوش فرا دادند و اين را ميشد از شعارهايي كه متناسب با موضوع سخنراني ميدادند، فهميد.
وقتي رييس جمهور از رشادتهاي رييس علي دلواري گفت و اينكه «دشمنان بدانند در همين روستا دهها مثل رييس علي دلواري وجود دارد كه اگر بخواهيد گستاخي كنيد شما را پشيمان خواهند كرد» با شنيدن اين سخنان مردان روستا باد به غبغب انداخته و با شعار «الله اكبر» آن را تأييد كردند.
رئيسجمهور بلافاصله به رشادت و مقاومت 35 تن از شير زنان بوشهري در دوران دفاع مقدس اشاره كرد و اين بار زنان روستا كه چادر را به شكل خاصي به سر كردهاند از اين سخنان ابراز رضايت كردند. سخنراني رئيسجمهور با تكبير به پايان رسيد. اهالي بلافاصله به بيان مشكلات روستا پرداختند. عمدهترين خواسته اهالي، آسفالت روستا بود كه رئيسجمهور بلافاصله شهردار را به جايگاه فراخواند و رودرروي مردم از شهردار قول گرفت كه سريعاً نسبت به آسفالت روستا اقدام كند. اين اقدام رئيسجمهور شديداً مورد حمايت و تشكر مردم قرار گرفت. فرداي آن روز متوجه شديم كه شهردار به قول خود عمل كرده است. زنان و جوانان روستا سراسيمه دنبال كاغذ و خودكار بودند تا از فرصت حضور رئيسجمهور استفاده كرده و بعضاً مطالبات شخصي خود را به دست دكتر برسانند. زني ميانسال كه بچهاش را روي دست چپ به بغل گرفته بود و با دست ديگر گوشه چادرش را در دست داشت، جلو آمد و گفت: «آقا ميشه از كاغذت بهم بدي؟» يك برگ از دفتر يادداشت جدا كردم كه گفت: «يه چيزي بنويس بدم رئيسجمهور»
- «چي بنويسم؟»
«بنويس اثاثيه منزل ندارم، سه تا بچه دارم و شوهرم بيكار است.»
براي گفتن شماره تلفن، پسر همسايهشان را صدا زد و از او خواست شمارهشان را بگويد تا بنويسم.
وقتي نوشتن نامه تمام شد، ديدم يكي دو نفر ديگر از خبرنگاران هم در حالي كه يكي از اهالي روستا در كنارشان ايستاده مشغول نوشتن نامه هستند.
دكتر احمدينژاد براي ملاقات با خانواده شهداي روستا به منزل يكي از آنها رفت و پس از حدود نيم ساعت بيرون آمد با بدرقه پرشور و با هيجان اهالي از آنجا خارج شديم.
حضور در بين ايثارگران و خانواده شهداي استان بوشهر برنامه بعدي رئيسجمهور است. خبرنگاران اخبار خود را ارسال كرده و خودشان را روي صندلي «ول» كردهاند. بعضي در حال چرت زدن هستند و آنهايي كه بيدار هستند، دل و دماغ حرف زدن ندارند.
به محل سخنراني ميرسيم. سالن ورزشي فجر مملو از جمعيت است. در رديف اول جانبازان قرار گرفتهاند و پشتسر آنها زنان و مرداني كه بعضاً عكس فرزندان شهيدشان را محكم روي سينه چسباندهاند. عدهاي روي صندلي خم شده و با عجله در حال نوشتن نامه هستند. با وارد شدن رئيسجمهور شعار «صل علي محمد حامي رهبر آمد» در فضاي سالن پيچيد. دكتر مطابق عادت خود با تكان دادن دست و قرار دادن نوك انگشتان روي چشمان به ابراز احساسات مردم پاسخ داد.
تعدادي از مردم نامههاي خود را بالا گرفته و تكان ميدادند تا ايشان متوجه آنها شود. دكتر احمدينژاد نيز بلافاصله با اشاره دست، مأموران جمعآوري نامه را به طرف فرد مورد نظر هدايت ميكرد. در اين بين يكي از مادران، بچه خردسال خود را روي دست بلند كرده بود. رئيسجمهور از يكي از نيروهاي تيم حفاظت خواست تا كودك را پيش او بياورند كه بالاخره كودك را گرفته و مورد نوازش قرار داد.
آنچه شگفتي ما خبرنگاران را برانگيخته است، اشراف دقيق و كامل رييسجمهور به اطراف خود و با نشاط و سر حال بودن ايشان است. با اينكه ما خيلي جوانتر هستيم ولي كاملاً خستگي در چهره و حركات تكتكمان محسوس است اما رفتار و حركات رئيسجمهور هيچ فرقي با اول صبح نكرده است. يكي از خبرنگاران كه ظاهراً خيلي خسته شده است، ميگفت: «با اين جثه كوچك و ظريف نميدانم اين همه انرژي را از كجا ميآورد؟» سخنان پرشور رئيسجمهور با استقبال و شعارهاي باصلابت مردم به پايان رسيد. هواي بيرون تاريك شده بود. گروهي از خبرنگاران به محل اقامت رفتند و من و چند نفر ديگر از خبرنگاران رفتيم استانداري. رئيسجمهور حدود نيم ساعت بعد وارد استانداري شد و با قدمهاي محكم و در حالي كه لبخند به لب داشت، از كنارم رد شد و به نمازخانه رفت. با دقت و كنجكاوي به چهرهاش نگاه كردم، اثري از خستگي نيافتم و از اينكه احساس خستگي و خوابآلودگي دارم، از خود خجالت كشيدم. نماز به امامت نماينده ولي فقيه در بوشهر و با حضور رئيسجمهور و وزراء در كنار كارمندان استانداري اقامه شد. پس از آن جلسه كار گروههاي اشتغال و مسكن شروع شد...
جلسات كار گروهها تا نيمه شب ادامه پيدا كرد. در اين جلسات كارشناسان و وزراء و معاونين درباره موضوعات مختلف بحثهاي كارشناسي عميقي داشتند و دكتر احمدي نژاد در همه اين بحثها شركت فعال داشت و بعضاً طرفهاي مقابل خود را به چالش ميكشيد. نكته قابل توجه در اين جلسه نوع رفتار رئيسجمهور بود. دكتر احمدينژاد در اين جلسه برخلاف رفتار لطيف و مهرباني كه با مردم دارد خيلي قاطع و محكم با مديران حرف ميزد و مانند يك معلم كه از دانشآموز خود درباره تكاليفش پرسش ميكند كه از تكتك آنها حسابكشي ميكرد. در اين ميان تلاش برخي مديران بعضاً براي توجيه ضعفهاي خود و تذكرات رئيسجمهور به آنها جالب و ديدني بود.
خيلي سعي كردم تا موقعي كه جلسه ادامه دارد، خودم را سرحال نشان دهم اما پلكهايم به شدت سنگين شده بود و مثل اين بود كه وزنههاي 5 كيلويي به آن بسته شده باشد. از محل جلسه خارج شدم و رفتم داخل يكي از اتاق هاي خالي استانداري و روي يك صندلي راحتي كه پشت به در اتاق بود، نشستم. سرم را روي ميز عسلي گذاشتم، نميدانم چقدر در اين حالت بودم كه يك مرتبه با صداي همهمهاي كه در راهرو پيچيده بود، سراسيمه سرم را از روي ميز بلند كردم و پشتم را كاملاً به صندلي چسباندم. نزديك به يك ساعت بود كه خوابم گرفته بود. سريع از اتاق بيرون آمدم. مسؤولين در حالي كه پوشههاي پرحجمي در دست داشتند با قدمهاي بلند از جلسه خارج ميشدند . از گوشه در، نگاهي به داخل اتاق جلسه انداختم. رئيسجمهور از صندلي خود فاصله گرفته بود و سمت چپ اتاق كنار در خروجي در حالي كه دست خود را بالا گرفته بود و انگشت اشاره خود را تكان ميداد با سه چهار نفر كه يكي از آنها از وزراء بود، حرف مي زد.
به نظر نميرسيد، عجلهاي براي اتمام بحث و رفتن براي استراحت داشته باشد. ياد حرف يكي از بچههاي عكاس افتادم كه از انرژي زياد دكتر ابراز تعجب كرده بود. واقعاً اين همه انرژي از كجاست؟
5:30 صبح
ساعت 5:30 صبح يكي از كارمندان روابط عمومي در اتاق را باز كرد، «خوابت چقدر سنگينه! دوبار اومدم در زدم بيدار نشدي» پتو را از روي سرم كنار كشيدم و پرسيدم: «اذان شده؟».
- «تا حاضر بشي اذان هم ميشه زود حاضر بشيد، دكتر ساعت 6.30 ملاقات داره » در را بست و رفت. پتو را روي سرم كشيدم فقط كافي بود يكي دو ثانيه چشمايم را روي هم بگذارم تا به خواب عميقي بروم. زير پتو در حالي كه چشمايم را به سختي باز نگه داشته بودم، دنبال راه فرار و توجيهي مي گشتم تا بتوانم مجدداً بخوابم. ولي هيچ راهي نبود و بايد براي پوشش برنامه ميرفتم. به سختي خودم را از جا كندم. مينيبوس خبرنگارها كنار خيابان منتظر بود. همگي سوار شديم. ساعت حدود 6:15 به استانداري رسيديم. داخل نمازخانه شديم رئيسجمهور با علما و روحانيون بوشهر ملاقات داشت. اين را از پلاكاردي كه روي ديوار زده بودند، فهميدم. چهار رديف سفره انداخته بودند و روحانيون حاضر در نمازخانه كه اكثراً محاسن سفيدي داشتند مشغول خوردن صبحانه بودند. با بيميلي كنار سفره نشستم و بستهاي پلاستيكي كه داخل آن كره، پنير، دو تكه گردو، مربا و حلواي يك نفره بود، جلو كشيدم. سر سفره از چايي خبري نبود و براي غلبه بر خواب آلودگي به يك چايي غليظ نياز داشتم. بلند شدم و در جستجوي چايي كه رئيسجمهور وارد نمازخانه شدند. سلام عليك بلندي دادند و در حالي كه لبخند به لب داشتند با تعدادي از علما مصافحه كرده و سر سفره نشستند. همانجا ايستادم وكمي عقبتر رفته، به ديوار تكيه دادم، بياختيار به دكتر نگاه مي كردم. با خودم گفتم كسي كه اين همه انرژي دارد بايد خوب بخور باشد. به خاطر همين با دقت به رئيسجمهور خيره شده بودم تا به اصطلاح از فرضيه خود نتيجهگيري كنم. دكتر در حالي كه مشغول احوالپرسي با علمايي كه سمت چپ و راست وي نشسته بودند بسته صبحانه را باز كرد و از داخل آن پنير و گردو را بيرون آورد. بعد چايي خواست، به آرامي چند لقمه از پنير و گردو خورد و با رسيدن چايي از سفره فاصله گرفت و مشغول نوشيدن چاي شد.
پس از چند لحظه كساني كه در اطراف رئيسجمهور نشسته بودند شايد از سر رودربايستي از سر سفره كنار كشيدند. وقتي همه از صبحانه خوردن فارغ شدند سفره را جمع كردند و اين در حالي بود كه برخي از روحانيون كه عمدتاً جوان بودند، تازه از راه ميرسيدند.
دكتر احمدينژاد پشت تريبون قرار گرفت و از فرهنگ انتظار فرج امام زمان(عج) سخن گفت و بر ضرورت آشنا كردن مردم با فلسفه انتظار توسط روحانيون تأكيد داشت.
برخي از روحانيون از رشد فعاليت وهابيون ابراز نگراني كردند و ظاهراً خواستار اقداماتي از سوي دولت بودند كه دكتر احمدينژاد آنها را به ضرورت وحدت و اجماع بر روي مشتركات ديني فراخواند. جلسه با دعا پايان يافت. بلافاصله علما از جا بلند شدند و به سمت تريبون حركت كردند. عدهاي پاكتهاي نامه در دست داشتند و تعدادي ديگر در حال نوشتن نامه بودند. يكي از علما كه محاسن سفيدي داشت و به نظر نميرسيد بتواند به تنهايي از جا بلند شود كاغذ كوچكي زير دست داشت و ريز و خوش خط به نامه نوشتن مشغول بود و ظاهراً قصد داشت از كل فضاي سفيد كاغذ استفاده كند.گويا نوشتن نامه و تلاش براي رساندن آن به دست شخص رئيسجمهور تنها مختص مردم عادي نيست چرا كه علما نيز تأكيد داشتند نامههايشان را حتماً به دست دكتر بدهند. برخي نيز به صورت شفاهي مشكلات خود را بيان ميكردند. جلسه علما حدود ساعت 8 صبح تمام شد. بعد از اين برنامه رئيسجمهور براي بازديد از مناطق محروم شهر رفت و پس از آن ملاقات عمومي و چهره به چهره داشت كه تا ساعت 14:30 بعدازظهر به طول انجاميد.
استانداري بوشهر - ساعت 15
هوا گرم و آفتابي است و عدهاي از بچههاي خبرنگار ترجيح دادهاند لباس زمستاني خود را عوض كنند. چند دقيقه پيش ملاقات چهره به چهره رييسجمهور براي رفع مشكلات مردم به پايان رسيد. وزراء و معاونين و استاندار و برخي از مديران بانكها در جلسه استاني هيأت وزيران منتظر حضور رئيسجمهور هستند.
با آمدن دكتر احمدينژاد جلسه با قرائت قرآن به طور رسمي آغاز ميشود. طرحها و برنامههاي اجرايي از سوي استاندار يك به يك از روي گزارش مكتوبي خوانده ميشود و رئيسجمهور از هر كدام از وزرا مطابق با طرح ارايه شده توضيح ميخواهد. كمكم افراد ديگري نيز وارد بحث ميشوند. عدهاي به اجرايي نبودن برخي طرحها نظر دارند و عده ديگر موافق اجرايي شدن آن هستند. رئيسجمهور از تكتك آنها دليل و استدلال ميخواهد. بعضاً حرفها بهگونهاي زده ميشود كه انگار با هم دعوا دارند!
بحثها بيشتر با اعداد و ارقام است و مغزم از حلاجي اينگونه مباحث ناتوان است. به ناچار از جلسه بيرون ميآيم. مباحث مطرح شده بسيار سنگين و حرفهاي است و كسي كه بايد بيش از همه حواسش جمع باشد، شخص رئيسجمهور است. قبل از ديدن اين صحنهها فكرش را هم نميكردم رئيسجمهور شدن اين همه سختي و مكافات داشته باشد. نه خواب درست حسابي، نه خوراك و نه تفريح. همهاش كار، بحث و چالش و...
آرام آرام از پلهها پايين ميآيم و از ساختمان استانداري خارج ميشوم. هوا كه تا قبل از شروع جلسه خشك و آفتابي بود به كلي تغيير كرده و باد شديدي ميوزد و شاخههاي درختان را به شدت تكان ميدهد. سرم را پايين ميگيرم و به طرف نمازخانه استانداري ميروم. در گوشهاي از نمازخانه صندلي چيدهاند براي مصاحبه پاياني رئيسجمهور. خبرنگاران استاني تقريباً همه صندليها را اشغال كردهاند. برخي از آنها يك برگه A4 در دست دارند كه سوالاتي در آن نوشتهاند، و تعدادي از آنها خاطره مصاحبه با وزراء و معاونين را به همديگر تعريف ميكنند. بچههاي خبرنگار كه پس از يك و نيمروز كار پرمشغله فرصتي پيدا كردهاند به نظر ميرسد دوست دارند اين لحظات آخر را با مزاح به پايان برسانند. به حياط برميگردم هوا تاريك شده و همچنان طوفاني است اما سرد و آزاردهنده نيست. زير يكي از درختان مخصوص اين شهر كه اسمش را فراموش كردم، ميايستم و يكي از ريشههايي كه از تنه درخت بالا آمده و دور تا دور درخت را پوشانده، ميگيرم و اتفاقات سفر را مرور ميكنم. حركت آن پيرزن عصا به دست در بوسيدن شانه رئيسجمهور، تلاش كارگران بندر براي بيان مشكلات خود، خوشحالي مردم روستاي «گورك كلهبندي» از ديدن رئيسجمهور در كنار خود، برخورد پدرانه و مهربان دكتر احمدينژاد با مردم، خستگيناپذيري رئيسجمهور، جديت و اهتمام دكتر احمدينژاد براي حل مشكلات مردم و برخورد سفت و سخت وي با مديران زيردست خود، و نهايتاً تغيير ناگهاني هوا اتفاقاتي است كه برخي از آنها سوالاتي در ذهنم ايجاد كرده كه هنوز جواب قانعكنندهاي براي آن نيافتهام..
در افكار خود غوطهور بودم كه قطرهباراني بر روي دستم چكيد. كمكم بر تعداد قطرات باران افزوده ميشود. داخل نمازخانه رفتم. محافظان رئيسجمهور بلافاصله بعد از من وارد نمازخانه شدند و در ورودي خانمها را بستند. بعد از چند لحظه دكتر احمدينژاد به همراه مشاوران رسانهاي خود وارد شدند. كنار ستون نمازخانه ايستادم. رئيسجمهور با تكان دادن سر و همزمان بالا بردن ابروهاي خود سعي ميكرد با همه بچهها خوش و بش كند و به آنها خسته نباشيد بگويد. دكتر وقتي ميخواست از كنار ما رد شده و روي صندلي خود قرار بگيرد با من و يكي از دوستانم كه كنار ستون ايستاده بوديم، دست دادند. دست استخواني و سفتي داشت. دستم را محكم فشرد: «خسته نباشي جوون».
- «خواهش ميكنم آقاي دكتر! شما خسته نباشيد.»
- «ما هيچ وقت خسته نميشويم» و رد شدند. ميخواستم بپرسم چرا؟ چطور ميتوانيد اينقدر انرژي داشته باشيد؟ ولي... رئيسجمهور محكم و با اطمينان روي صندلي نشست و دربارة مصوبات سفر استاني توضيحات مبسوطي ارايه كرد. در سخنان خود اشاره كرد كه ما در جلسات طوري بحث ميكنيم كه اگر كسي از دور نگاه كند شايد خيال كند، اينها با همديگر دعوا ميكنند ولي همه اين بحثها و جدلها براي حل مشكلات مردم است و نتيجه آن انشاءالله خير و بركت براي مردم خواهد داشت. صداي شُر شُر باران به گوش ميرسد، از پنجره به داخل حياط نگاه ميكنم و نزول بركت الهي كه در زير نور چراغ به صورت خطوط كشيده ديده ميشود، به شكل زيبايي خودنمايي ميكند.
شناسه خبر: 44290
- اخبار روزانه
1390 رياست جمهوري اسلامي ايران 2011 Presidency of The Islamic Republic of Iran
آدرس: تهران - میدان پاستور - خیابان پاستور تلفن: +98(21)64451