- متن کامل سخنراني در مراسم بزرگداشت حافظ (شيراز)
پنج‌شنبه 23 آذر 1391 - 18:54
فارسی | اردو | العربية | English | Français | Español

Array

متن کامل سخنراني در مراسم بزرگداشت حافظ (شيراز)

Array

شناسه خبر: 43802 - 

جمعه 28 مهر 1391 - 23:28

بسم الله الرحمن الرحيم

اللهم‌ عجل‌ لوليك‌ الفرج‌ والعافية والنصر واجعلنا من‌ خير انصاره و اعوانه‌‌ والمستشهدين‌ بين‌ يديه‌


خداي بزرگ را سپاسگزارم كه يك بار ديگر توفيق سفر به استان سرفراز فارس، ديار انديشه، فرهنگ، هنر و حماسه را عنايت فرمود، و باز خداي بزرگ را سپاسگزارم كه اين سفر را به عنوان عرض ارادت به ساحت حضرت حافظ قرار داد. براي من افتخار بزرگي است كه در مجلسي كه با نام آن بزرگ برپاست، حاضر باشم.

البته عزيزان مطالب خوبي را مطرح فرمودند؛ حضرت آيت الله ايماني، جناب آقاي موسوي، جناب آقاي استاندار، سفراي محترم آلمان و تاجيكستان فرزندان عزيزمان با بيانات و اشعار زيبا احساس خودشان را نسبت به حافظ بيان كردند و همين طور هنرمند گرامي مان جناب آقاي افتخاري كه در اينجا برخي از غزل هاي حافظ را با پرداخت هنرمندانه ارائه كردند.

من هم مي خواهم از نگاه ديگري به ساحت حافظ عرض ارادتي داشته باشم. سخن از حافظ سخن از همة هستي، توحيد ناب، كمال و عظمت روحي انسان، حقيقت، عرفان، عشق و زيبايي است. سخن از كسي است كه راه درست تعالي را يافته و با عشقي سوزان قله هاي بلند كمال را فتح كرده است. سخن از كسي است كه جام جهان نما را يافته و از افقي بسيار بالا عالم هستي را به نظاره نشسته است. او به زيبايي رمز ماندگاري يعني توحيد را تصوير مي كند. از همه عالم در مي گذرد، عاشق همة حقيقت يعني انسان كامل مي شود و در اوج عزت انساني در عشق او مي بالد و صعود مي كند و بالا مي رود. خدا را سپاسگزارم كه ما را از محبان حافظ قرار داد كه او محب همة زيبايي ها و حقيقت است.

من مي خواهم برگشتي كنم و مقدمه اي را عرض كنم تا عظمت كار حافظ بيشتر نمايان شود.

موضوع سخن حافظ انسان است. فصل مشترك ما نيز كه اينجا جمع شده ايم، انسان است. موضوع آفرينش انسان است. خداوند انسان را در بالاترين مرتبه خلق كرد. تنها موجودي كه خالق يگانه در خلق او به خودش آفرين گفته، انسان است. اگر انسان را از اين عالم برداريم، موضوع مهمي در عالم خلقت باقي نمي ماند. خدا انسان را در بالاترين نقطه خلق كرده، اما در دل خاك از انسان خواسته است كه از اين خاك تا افلاك بالا برود و خليفة خدا يعني تجلي خدا و همة اسما و صفات او و نيز بزرگ ترين آيت او در عالم هستي باشد. يك سير صعودي بي انتها از پايين ترين مرتبة هستي يعني خاك تا بالاترين مرتبه يعني خداوند را در برابر او قرار داده است.

انجام اين مأموريت بزرگ لازمة طي اين مسير طولاني نيازمند چند عامل است. اول شناخت خود و انسان و اينكه انسان چيست. دوم شناخت مقصد، خداي متعال و خالق هستي و سوم، شناخت راه.

اول بايد انسان را بشناسيم، انسان چيست، نمي خواهم معطل تان كنم. معلوم است كه براي شناخت انسان بايد حقيقتي به نام انسان كامل را بشناسيم، چرا كه مجموعة انسان هاي ناقص نمي توانند معرف درست و كاملي براي انسان باشند. حقيقت و جوهر انسان در وجود گرانقدري به نام انسان كامل متجلي است. بايد خدا را بشناسيم. خدا را چگونه مي شود شناخت؟ خدا محيط است، ما محاط و امكان اشراف بر خدا و دسترسي به ذات او وجود ندارد. شناخت خدا فقط از طريق آيات و تجليات او امكان پذير است.

كامل ترين شناخت كدام است؟ معلوم است. در بالاترين و كامل ترين آيه و تجلي خدا كه عبارت است از: انسان كامل. نمي تواند معرف اسماه و صفات الهي باشد. انسان كامل هيچ تجلي و آيه اي به اندازة انسان كامل خودش راه است، چرا كه او در يك حركت صعودي در حال تعالي و كمال است. خود او هر روز در افق و سطحي در مسير صعود است.

براي شناخت انسان، خدا و راه بايد انسان كامل را شناخت. بدون انسان كامل حركتي اتفاق نخواهد افتاد. نقطة شروع حركت انسان، مسير حركت و نقطة اوج كمال انسان با انسان كامل گره خورده است و خداوند اين نياز انسان ها را بي پاسخ نگذاشته است. در هيچ برهه اي از زمان زمين از انسان كامل خالي نبوده است. انسان كامل از مرز صفات گذشته كه اين نيازمند بحث مستقلي است.

بستر حركت انسان در مسير كمال، معرفت و عشق است. انسان بدون معرفت و عشق بي معناست. انسان بايد عاشق و عارف باشد تا حركتي اتفاق بيفتد. به تعبير ديگر، سوخت و موتور حركت انسان در مسير كمال، معرفت و عشق است.

از اين نگاه همة موجوديت حافظ عرفان و دلدادگي به انسان كامل است و عشق به او و نام و ياد و شناخت او تمام زواياي وجودي حافظ را پر كرده است. همة عمر و تكاپوي حافظ براي شناخت و رسيدن به انسان كامل است. به گونه اي كه جز او نمي بيند و نمي شناسد و جز دربارة او سخني نمي گويد. همة نجواهاي حافظ با او و براي او هست.

خوب است در اين محضر شريف يك قوسي در اقيانوس بيكران وجود حافظ داشته باشيم و به قدر وسع خود و جلسه مرواريدهايي از حقيقت ناب صيد كنيم.

همه مي دانيد كه اول همة حقايق اصل توحيد است. توحيد ناب انقطاع از غير و ايصال تام و كامل به خدا و امام است كه جلوة كامل خداست.

مَطَلَب طاعت و پيمان و صلاح از منِ مست

كه به پيمانه كشي شُهره شدم روز اَلست

من همان دم كه وضو ساختم از چشمة عشق

چار تكبير زدم يكسره بر هرچه كه هست

انقطاع از همة عالم و پيوستن به خدا:

مي بده تا دهمت آگهي از سرّ قضا

كه به روي كه شدم عاشق و از بوي كه مست

بجز آن نرگسِ مستانه كه چشمش مرساد

زير اين طارم فيروزه كسي خوش ننشست

حافظ از دولتِ عشقِ تو سليماني شد

يعني از وصل تواش نيست به جز باد به دست

حافظ فطرت الهي را جايگاه تجلي همه اسماء خدا مي شناسد و دل انسان را مهبط همة زيبايي ها و معارف و دريافت همة حقايق مي داند.

او معتقد است كه دل انسان جام جهان نماست؛ يعني انسان از طريق دل بر همة عالم سيطره و علم پيدا مي كند. او همة حقيقت، معرفت و كمال را از ناحية انسان كامل مي شناسد:

سال ها دل طلب جام جم از ما مي كرد

آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد

گوهري كز صدف كون و مكان بيرون بود

طلب از گمشدگان لب دريا مي كرد

مشكلي خويش بَر پير مغان بردم دوش

كو به تأييد نظر حل معما مي كرد.

ديدمش خرم و خندان قدح باده به دست

و اندر آن آينه صد گونه تماشا مي كرد

گفتم: اين جام جهان بين به تو كي داد حكيم؟

گفت: آن روز كاين گنبد مينا مي كرد.

گفت: آن يار كز او گشت سرِدار بلند

جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد

فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد

ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مي كرد

گفتمش: زلف چو زنجير بتان از پي چيست؟

گفت: حافظ گله اي از دل شيدا مي كرد

حافظ معتقد بود كه بدون جمال جانان، انسان كامل، امكان حيات و حضور در عالم هستي وجود ندارد. هر پديده اي خود جمالي از جانان است و به عشق جانِ جانان در اين عالم پيدا مي شود، زندگي مي كند و به پايان مي رسد.

بدون جمال كامل جانان در موجودات عالم ميلي به حيات و زندگي نيست. شايد معناي سخن حافظ اين باشد كه موجودات با ديدن جانِ جانان (انسان كامل) ميل به حيات دراين دنيا پيدا مي كنند و به بهانة خلق و هبوط آنها در اين عالم فراهم مي شود. فرمود:

جان بي جمالِ جانان ميل جهان ندارد

هركس كه اين ندارد، حقا كه آن ندارد.

با هيچ كس نشاني زان دلستان نديدم

يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد.

هر شبنمي در اين ره صد بحر آتشين است

دردا كه اين معما شرح و بيان ندارد.

سر منزلِ فراغت نتوان ز دست دادن

اي ساربان فروكش كاين ره كران ندارد.

كس در جهان ندارد يك بنده همچو حافظ

زيرا كه چون تو شاهي كس در جهان ندارد.

و در همين زمينه فرمود:

جمالش آفتاب هر نظر باد

ز خوبي روي خوبش خوب تر باد

هماي زلف شاهين شهپرش را

دل شاهان عالم زير پر باد

كسي كو بستة زلفش نباشد

چو زلفش درهم و زير و زبر باد

مرا از توست هر دم تازه عشقي

تو را هر ساعتي حسني دگر باد

به جان مشتاق روي توست حافظ

تو را در حال مشتاقان نظر باد

انسان كامل از مرز اسماء و صفات عبور كرده و هر لحظه در شأن و افقي است. از منظر حافظ مقصد و مقصود نهايي بازگشت به خود و يار و ديار خود است كه ديار معشوق است. رسيدن به انسان كامل است. حافظ هر دياري غير از ديار انسان كامل را غربت مي داند.او استقرار آرامش را فقط و فقط در كوي يار جستجو مي كند. در منظر حافظ هرچه غير از او اغيار است و ديار اغيار غربت است و اين رمز حيات و بالندگي انسان است.

چرا نه در پي عزم ديار خود باشم؟

چرا نه خاك سركوي يار خود باشم؟

غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم

به شهر خود روم و شهريار خود باشم

زمحرمان سراپردة وصال شوم

ز بندگان خداوندگار خود باشم

چو كار عمر نه پيداست باري آن اولي'

كه روز حادثه پيش نگار خود باشم

هميشه پيشة من عاشقي و رندي بود

دگر بكوشم و مشغول كار خود باشم

از منظر حافظ عشق رمز و راز وصال و خلق همة عالم است:

در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه اي كرد رخت ديد ملك عشق نداشت

عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد

عقل مي خواست كزان شعله چراغ افروزد

برق غيرت بدرخشيد و جهان بر هم زد

مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز

دست غيب آمد و بر سينة نامحرم زد

ديگران قرعة قسمت همه بر عيش زدند

دل غمديدة ما بود كه هم بر غم زد

جان علوي هوس چاه زنخدان تو داشت

دست در حلقة آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامة عشق تو نوشت

كه قلم بر سر اسباب دل خرم زد

حافظ معتقد است كه بايد اوج كمال را خواست و نبايد به اين سطوح پايين قانع شد. او معتقد است كه حتي يك جرعه از جام مي ناب معرفت معشوق آب حيات است. داستان شكار سيمرغ حافظ بيانگر اين حقيقت است:

چنينم هست ياد از پير دانا

فراموشم نشد هرگز همانا

كه روزي رهروي در سرزميني

به لطفش گفت رند ره نشيني

كه اي سالك چه در انبانه داري

بيا دامي بنه گر دانه داري

جوابش داد آري دانه دارم

ولي سيمرغ مي بايد شكارم

[آخر خط را مي خواهم].

بگفتا چون به دست آري نشانش

كه او خود بي نشان است آشيانش

بگفتا گرچه اين امر محال است

وليكن نا اميدي هم وبال است

ولي تا جان بود در تن بكوشم

بود كز جام او يك جرعه نوشم

از منظر حافظ راه و راهنما هم انسان كامل است. بايد او را شناخت، با او نجوا كرد، با او حركت كرد و از او جدا نشد. عاشق بايد دائماً با معشوق همراهي و نجوا كند:

از من جدا مشو كه توام نور ديده اي

آرام جان و مونس قلب رميده اي

از دامنِ تو دست ندارند عاشقان

پيراهن صبوري ايشان دريده اي

از چشمْ زخم دهر مبادت گزند از انك

در دلبري به غايت خوبي رسيده اي

منعم كني ز عشقِ وي مفتي زمان

معذور دارمت كه تو او را نديده اي

آن سرزنش كه كرد تو را دوست حافظا

بيش از گليم خويش مگر پا كشيده اي

از منظر حافظ و دلدادگي و انتظار جزء ذات عاشق مي شود و روح عاشق لطيف و كلامش عاشقانه و پردرد مي گردد:

خيال روي تو چون بگذرد به گلشن چشم

دل از پي نظر آيد به سوي روزن چشم

بيا كه لعل و گهر در نثار مقدم تو

زگنج خانة دل مي كشم به مخزن چشم

به بوي مژدة وصل تو تا سحر،شب دوش

به راه باد نهادم چراغ روشن چشم

نخست روز كه ديدم رخِ تو دل مي گفت

اگر رسد خللي، خون من به گردن چشم

در مكتب حافظ، رياكاري، ظاهركاري، توسل به ظواهرو وانهادن به عمق و مغز و حقيقت مانع كمال انسان است. بايد به دنبال اصل حقيقت و مي ناب معرفت بود. بايد مي ناب معرفت را از جام مي فروش حقيقي (انسان كامل) نوشيد.

از منظر او هركس به هر ميزاني كه كمال مي يابد، كمال آفرين مي شود و خود نوراني و هدايت بخش مي گردد. عاشق فقط خود بهره نمي برد، بلكه ديگران را نيز بهره مند مي كند:

اي نور چشم من! سخني هست گوش كن

چون ساغرت پر است، بنوشان و نوش كن

پيران سخن ز تجربه گويند گفتمت

هان اي پسر كه پير شوي پند گوش كن

در راه عشق وسوسة اهرمن بسي است

پيش آي و گوشِ دل به پيام سروش كن

تسبيح و خرقه لذت مستي نبخشدت

همت در اين عمل طلب از مي فروشي كن

حافظ تمام عمر خودش را در انتظار فرج انسان كامل و امام معصوم (ع) بوده است:

جان مي دهم از حسرت ديدار تو چون صبح

باشد كه چو خورشيد درخشان به درآيي

چندان چو صبا بر تو گمارم دمِ همت

كز غنچة گُل خرم و خندان به درآيي

در تيره شب هجر تو جانم به لب آمد

وقت است كه همچون مه تابان به درآيي

بر رهگذرت بسته ام از ديده دوصد جوي

تا بو كه تو چون سر و خرامان به درآيي

حافظ مبر اميد كه آن يوسف مصري

باز آيد و از كلبة احزان به درآيي

حافظ در عشق انسان كامل كمال يافت و به جايي رسيد كه خود نشاني از هدايت و چلچراغي نوراني از عرفان و عشق و اميد گرديد.

عزيزان من! هركس از مرزهاي منيّت، تعصبات قوميت، نژاد و جغرافيا عبور كرد، جهان گير و متعلق به همة بشريت شد. تعجبي ندارد كه مردم آلمان، تاجيكستان، افريقا، امريكا، شرق آسيا و همة انسان ها وقتي با حافظ آشنا مي شوند، حقيقت خود را در وجود حافظ مي يابند و با او احساس آشنايي مي كنند.

هرچه مرتبة كمال بالاتر، انسان جهاني تر و متعلق تر به همة بشريت. همين طور است گوته و بقية بزرگان انسانيت. البته گنج بي كرانِ حافظ و سكة سلطاني او كه چون نقد روان در آفاق عالم جاري است، همان گنج عشق است كه از خزانة غيب بر خراباتِ دل او نازل شده است:

گنج عشق خود نهادي در دل ويران ما

ساية دولت بر اين كنج خراب انداختي

اين گنج عشق چون خورشيد از شيراز طلوع كرد و عراق و فارس را درنورديد و از تبريز عبور كرد و به بنگال رسيد و طوطيان هند را شكرشكن كرد.

از آنجا سفري به چين و سپس آسمان را سير كرد و اشعار خود را بر زبان زهرة خنياگر نهاد تا مسيحا را به ترانة عشق در رقص و سماع آورد:

درآسمان نه عجب گربه گفتة حافظ

سماع زهره به رقص آورد مسيحا را

او در وراي آسمان با فرشتگان و كروبيانِ عالم بالا و ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت همنشين شد و دخيل فرشتگان سرّ تسبيح خويش را در حلقة اين شيخ شيرازي ديدند و شعر او را در سينة خود جاي دادند:

صبحدم از عرش مي آمد خروشي عقل گفت

قدسيان گويي كه شعر حافظ از بر مي كنند

وقتي مي خواستيم به شيراز بياييم، از روح بلند حافظ استعانت كردم، سه بيت آن را برايتان مي خوانم:

مزن بر دل زنوك غمزه تيرم

كه پيش چشم بيمارت بميرم

نصاب حُسن در حد كمال است

ز كاتم ده كه مسكين و فقيرم

قدح پر كن كه من در دولت عشق

جوان بخت جهانم گرچه پيرم

موفق، سربلند و عزيز باشيد.


شناسه خبر: 43802  

- متن کامل سخنرانی