- سخنراني در همايش بزرگداشت فردوسي
سه‌شنبه 24 بهمن 1391 - 11:12
فارسی | اردو | العربية | English | Français | Español

Array

سخنراني در همايش بزرگداشت فردوسي

Array

شناسه خبر: 39977 - 

سه‌شنبه 9 خرداد 1391 - 22:17

بسم الله الرحمن الرحيم

اللهم‌ عجل‌ لوليك‌ الفرج‌ والعافية والنصر واجعلنا من‌ خير انصاره و اعوانه‌‌ والمستشهدين‌ بين‌ يديه‌


خداي بزرگ را سپاسگزارم كه توفيق حضور در اين جلسۀ معنوي و البته تاريخي را عنايت فرمود.

از همۀ برگزاركنندگان، استادان، صاحب‌نظران، انديشمندان، هنرمندان، نقالان و شاهنامه‌خوانان، صميمانه تشكر مي‌كنم.

مطالب بيان شد، استادان عزيزمان آقاي دكتر صالح‌پور، رواقي و نقالان عزيزمان روح مطلب را بيان كردند. بنده هم به عنوان خادم ملت ايران مي‌خواهم به ساحت همۀ بزرگان اين سرزمين، (ادب و فرهنگ و سرزمين ايران نوراني) عرض ادبي داشته باشم.

مطلبم را با دو تذكر خدمتتان عرض مي‌كنم. البته درس پس دادن در محضر استادان است.

تذكر اول، هر انديشه، مكتب و ارزشي اگر بخواهد در تاريخ نهادينه، ماندگار و جاري بشود، علاوه بر اينكه بايد داراي ويژگي‌هاي ذاتي مناسب باشد، بايد توسط يك ملت به معناي واقعي ملت باور بشود و آن ملت موجوديت خودش را پاي آن انديشه و مكتب هزينه كند والا انديشه‌ها، مكتب‌ها و ارزش‌ها، هزار هزار در تاريخ دفن شده‌اند. يكي از آنها كه در دورۀ خود ماست، مكتب ماركسيسم است. تا اعماق زندگي مردم وارد مي‌شود و فلسفه، ادبيات، قانون، منطق و هنر درست مي‌كند، اما چون توسط يك ملت به معناي ملت باور نمي‌شود، به سرعت محو مي‌شود و از بين مي‌رود.

تذكر دوم، تذكري تكراري است. وقتي ما از ايران صحبت مي‌كنيم، اين به معناي تجديد يا تأكيد بر تعصبات قومي، نژادي و حتي جغرافيا و بازگشت به گذشته نيست. نگاه به آينده است. سخن از يك هويت و منش و ويژگي‌هايي است كه هر فرد و ملتي براي كمال و سعادت بايد از آنها برخوردار باشد و به آنها تكيه كند. امروز سخن از فردوسي و شاهنامه است. چرا حكيم ابوالقاسم فردوسي برجسته است؟ ممكن است بگوييد او زبان فارسي را زنده كرد. حرف درستي است. اما قبل از او، رودكي عزيز اين كار را كرد كه البته رودكي و فارسي از يك جنس‌اند و در يك راستا زندگي كرده‌اند.

او چه كار كرد و چه حقي بر گردن ملت ايران و جامعۀ بشري دارد؟ اين يك سؤال جدي است. فردوسي در شاهنامه خلاصه نمي‌شود. اگر بخواهيم عظمت فردوسي را دريابيم، بايد برگرديم و نقش تاريخي فردوسي را تجزيه و تحليل كنيم. به ناچار بايد به اصل آفرينش اشاره‌اي بكنيم. خدا اين عالم را به چه منظور خلق كرد؟ براي انسان. انسان را براي چه خلق كرد؟ براي دو امر كه در حقيقت يك امرند. خدا انسان را براي كمال، شكوفايي و خدايي شدن خلق كرد. او انسان را خلق كرد كه در زمين آيينۀ او باشد. بزرگ، عظيم، عالم و خلاق بشود و دوم در زمين يك زندگي سعادتمند و سرشار از زيبايي برپا كند؛ زندگي انساني و الهي و البته كمال انسان و جامعۀ سعادتمند از مسير استقرار توحيد، عدالت، عشق و آزادي مي‌گذرد. شما همه صاحبان خرد، بشارت و كفايت هستيد.

اما به ملت ايران برگرديم. تاريخ ملت ايران را نگاه كنيد. ملت ايران همواره ملتي موحد، عدالت‌جو، مهرورز و آزادي‌خواه بوده، هميشه به حقوق ملت‌ها احترام مي‌گذاشته و هميشه به دنبال كرامت انساني و ملتي كمال‌جو بوده و به هيچ حدي از مراتب كمال قانع نشده و هميشه به دنبال برترين نقطه بوده است. داستان تولد حضرت عيسي را داريد. جمعي از ايرانيان از قبل به مولد حضرت عيسي رفتند. منتظر بودند كه پيامبر الهي بيايد و جامعۀ برتري را به آنها عرضه كند. جناب زرتشت را در آغوش گرفتند و براي پيامبر عزيز اسلام هم لحظه‌شماري مي‌كردند.

آداب، رسوم، تاريخ و عظمت ملت ما، گواه اين مدعاست كه ملت ايران قرن‌ها و قرن‌ها پرچم‌دار حركت كمالي بشر، توحيد، عدالت، عشق و آزادي بوده است. تمام تعليمات جناب زرتشت كه نتيجۀ عملي توحيد، عدالت و عشق است (پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك) است، و اعتقادات ملت ايران [است].

در يك دورۀ طولاني در عالم و تاريخ بشر فقط ايران بود و ايران بود و ايران. همۀ فرهنگ، تمدن، انسانيت و ارزش‌ها تحت پرچم ايران بود و ملت ايران هميشه مخالف ظلم و بي‌عدالتي بود. عدالت آن‌قدر در بين ملت ايران جايگاه والايي داشت كه بعضي‌ها هم كه به دنبال عدالت نبودند، لقب عدالت را بر خود مي‌نهادند. ملت ايران هميشه مخالف تحقير انسان‌ها و به دنبال علم، هنر و معرفت بوده است. ملت ايران ملتي حق‌جوست و هرجا حقي را ديد تسليم شد. تاريخ ايران نشان نداده كه ملت به معناي ملت، حقي بر او عرضه شده باشد و در برابر آن حق مقاومت كند. حق‌جويي در ذات فرهنگ ايران نهادينه شده است. ملت ايران در طول تاريخ يك حركت رو به كمال را داشت. نمي‌خواهم بازخواني تاريخ كنم. برادر عزيزم جناب آقاي بقايي خيلي مختصر چند تلنگر زدند. ملت ايران در اين دورۀ اشكانيان كه الآن براي ما فراموش شده، در اوج فرهنگ و تعالي بوده است. خيلي چيزهايي كه امروز به آن افتخار مي‌كنند، آن زمان به مراتب بالاترش در اين سرزمين بوده است.

اما اواخر ساسانيان زشتي‌هاي فراواني بر ملت ايران تحميل شد. از يك سو، جامعۀ طبقاتي، بسياري از ارزش‌هاي انساني منزوي و كرامت شخصيت ملت ايران مخدوش شد. از طرف ديگر ولع و انتظار ملت ايران براي رسيدن به يك جامعۀ برتر، دست به دست هم داد و زمينه را براي پذيرش پيام و پيامبر آخر فراهم كرد.

حالا فرمودند جنگي اتفاق افتاد، ولي آن جنگ ملت ايران نبود. محال بود آن كساني كه مقابل ملت ايران بودند، اگر ملت به صحنه مي‌آمد، بتوانند ملت را شكست بدهند. ملت به صحنه نيامد. ملت ايران در زمان پذيرش پيام پيامبرِ آخر از كساني كه او را دعوت به اين پيام مي‌كردند، بسيار پيشرفته‌تر بود. اما آرزوهاي تاريخي خودش را در پيام پيامبر ديد و با آغوش باز آن را پذيرفت و همۀ موجوديت خودش را به ميدان آورد و به اميد استقرار توحيد، عدالت، عشق و آزادي تسليم حق شد. ملت ايران همۀ هويت خودش را به صحنه آورد و براي برپايي سعادت جامعۀ بشري خودش را فدا كرد. البته اگر پيامبر اسلام آن زمان مبعوث نمي‌شد، حتماً جامعۀ ايراني دچار انقلابات فراواني مي‌شد. اعتراضات شروع شده بود. ملت ايران تسليم حق شد. باوري در ملت ايران به وجود آمد كه ساكنان سرزمين وحي امانت الهي را به خوبي پاسداري و حركت كمالي بشر را پيش‌قراولي خواهند كرد.

ملت ايران تصور كرد كه آنها بار امانت را به درستي به دوش خواهند كشيد و به آنها سپرد. يك مدت گذشت، آرام‌آرام شرايط عوض شد. جانشيناني به نام پيامبر آمدند. ملت ايران مشاهده كرد كه مسيري كه پيامبر ترسيم كرده است، طي نمي‌شود و آرمان‌ها دنبال نمي‌شود. ارزش‌هاي الهي از اولويت ساقط مي‌شوند. تعصبات قومي بدتر از قبل، اما امروز با لباس پيامبر و تقدس جانشين و ميراث‌دار پيام پيامبر شده‌اند و وارثان حقيقي پيامبر يكي پس از ديگري و پس از تحمل فشارهاي سنگين يا قطعه قطعه مي‌شوند يا مسموم و زنداني مي‌گردند. فاسدها حاكم شده‌اند. متوكل عباسي، جانشين پيامبر شده است. ثروت‌ها انباشته و جامعۀ طبقاتي برپا شده است. عرب و عجم رسميت و قانونيت پيدا كرده است و براي عرب‌ها حقوق بالاتر و عجم عنصر درجۀ دو اجتماعي معرفي مي‌شود. همۀ ضدارزش‌هايي كه ملت ايران براي فرار از آنها به دامن اسلام پناه آورده بود، اين بار به نام اسلام بر ملت‌ها و ملت ايران تحميل مي‌شود.

بعضي‌ها مي‌گويند تمدن و فرهنگ. كدام تمدن و فرهنگ؟ اگر ما بپذيريم كه عباسيان واجد فرهنگ و تمدن‌اند، خودمان از فرهنگ و تمدن ساقط شده‌ايم. يك مشت عياش، فاسد، دنياطلب و آدمكش حاكم شده‌اند و جز عياشي و گسترش سرزمين كاري ندارند. به راحتي حكم قتل صادر مي‌كنند. پاكان در زنجير و ناپاكان بر مسند هستند. همۀ زشتي‌ها، تعصبات و خودبرتربيني‌ها به شكل جديد و با ماسك غيرقابل خدشۀ تقدس وابسته به جانشيني پيامبر حاكم شده است و در اين فاصله هويت ملت ايران مضمحل و يك ملت بزرگ، فعال و پيشگام به يك ملت منفعل و منزوي تبديل شد. ملت ايران يكباره چشم باز كرد و ديد داشته‌هاي گذشته را از دست داده و دستاوردي هم نداشته است و همواره تحت فشار تحقير و توهين كساني است كه بويي از حقيقت پيام پيامبر اسلام نبرده‌اند.

داستان تحقيرها داستان غم‌باري است. چه كسي را تحقير كردند؟ يك ملت شجاع بزرگ را تحقير كردند. بگذاريد اينجا به عظمت ملت ايران دو اشاره بكنم.

شما داستان كراسوس و سورنا سردار ايراني را مي‌دانيد. بالاخره نبرد بود. سورنا سردار ايران كسي را براي مذاكره با كراسوس فرستاد، نشستند، گفتگو كردند و با هم به تفاهم نرسيدند. كراسوس بلند شد با يك غروري گفت: مذاكرات كافي است. بقيۀ مذاكرات در پايتخت ايران. اين سرباز دلاور ايران برخاست، نيشخندي زد و او را مسخره كرد. گفت چرا مي‌خندي؟ گفت اگر در كف اين دست مو ديدي، پايتخت ايران را هم خواهي ديد و بعد آن فرماندۀ متجاوز به دست همين سربازان شجاع قلع و قمع شد و او از هزار كيلومتري پايتخت ايران هم عبور نكرد. در همين دوره، وقتي صدام حمله كرد، وسط جلسۀ كنفرانس خبري بلند شد. گفتند چرا بلند مي‌شوي؟ گفت بقيه‌اش در تهران. امروز با آرزوي رسيدن به تهران و آبادان با ياران خودش در جهنم محشور است. اين ملت بود.

عزيزان من! يك غصۀ تاريخي بر ملت ايران حاكم شد. ملتي كه مي‌خواست دنيا را به سعادت برساند، امروز اسير يك عدۀ بي‌فرهنگ شده است. اگر وضع به همان منوال جلو مي‌رفت، اثري از پيام پيامبر در عالم باقي نمي‌ماند. اين نقطۀ كليدي من است و ان‌شاءالله به فردوسي مي‌رسيم. اين ابيات وصف حال ملت ايران در آن زمان است.

ناله خفته در گلو، كاري بكن

سينه پر درد است فريادي بكن

كار رسمان و دو دست مرتضي

رد گل‌ ميخي به پهلوي ضحي

ديو و دد بر منبر و محراب شد

زهر نامردي درون آب شد

شد جوانمردي به نامردي اسير

تخت پور مصطفي آماج تير

رأس فرزندان مصباح الهدي

اختر رخشنده بر سرنيزه‌ها

شير پنجم مانده از اهل كسا

سر برآورد از زمين كربلا

جاي پيغمبر ولي سفيان و جهل

كشتن ياران حق آسان و سهل

اين حديث جاري و زخم دل است

قصۀ پيكار حق و باطل است

اي خدا دنيا پر از بيداد شد

طاقت ياران مولا طاق شد

كشتي نوح است بر گل مانده است

چشم‌ها بر مهر آخر مانده است

گو بيا آرام جان كاري بكن

سينه پر دَرد است فريادي بكن

حكيم ابوالقاسم فردوسي در ابتداي غيبت كبراي امام زمان (عج) به دنيا آمده است. جالب است كه حضرت رودكي در ابتداي غيبت صغرا به دنيا آمده است و در انتهاي غيبت صغري از دنيا رفته است و مرگ او همزمان با تولد فردوسي بود. در ذهن من اين‌گونه است كه دو سربازي هستند كه پست و انجام يك مأموريت تاريخي را به هم تحويل داده‌اند.

اما فردوسي چه كرد. عنايت كنيد. در اين فاصله اين‌طور نبود كه دانشمندان و بازرگان ايراني نبودند. چرا خيلي‌ها بودند، آمدند، گفتند، نوشتند و تلاش كردند كه بين خط اصلي و ناب با خط انحراف تميز قائل شوند و ملت‌ها را آگاه كنند. بعضي‌ها سعي كردند حكومت عباسي را اصلاح كنند. به حكومت نزديك شدند، رفتند نصيحت و تلاش كردند، اما محو شدند. تلاش‌هايشان ارزشمند و ماندگار، اما تحولي اتفاق نيفتاد. چه كسي تحول را رقم زد؟ حكيم ابوالقاسم فردوسي. به اين خاطر است كه به او حكيم مي‌گويند. چرا حكيم؟ براي اينكه با يك نگاه عميق تاريخي درد و درمان را تشخيص داد.

به تذكر اول برمي‌گردم، حكيم ابوالقاسم فردوسي ديد كه ملت ايران منفعل شده است. ملتي كه بايد پرچمدار حق و عدالت باشد و تا يك ملت به معناي ملت صاحب فرهنگ، پشت مكتب قرار نگيرد، مكتبي باقي نخواهد ماند. چه بايست مي‌كرد؟ روشن است. از يك طرف بايستي حقيقت مكتب را تبيين مي‌كرد. از طرف ديگر هويت موحد عدالتخواه حق‌جوي ملت ايران را زنده و با اين مكتب گره مي‌زد و فردوسي همين كار را كرد.

ملت ايران به دنبال راهي نو بود. كار بزرگ فردوسي اين بود كه هويت ملت ايران را زنده كرد. او روح جمعي موحد و عدالتخواه ملت ايران را مجدداً بيدار كرد و بار امانت را روي دوش ملت گذاشت. گفت: شما خيال كرديد اينها دارند مكتب را جلو مي‌برند. اشتباه مي‌كنيد، شما بايد اين امانت را به عهده بگيريد و جلو ببريد. او همۀ تاريخ ايران را زنده كرد. چشم اميد ملت ايران را از متعصبان كور دل به داشته‌ها و توانمندي‌ها و ريشه‌هاي تاريخي و آرماني خود ملت ايران برگرداند. يك بار ديگر روح مسئوليت‌پذيري ملت ايران را زنده كرد. حالا اينها را ببينيد. ابيات حضرت فردوسي را در توحيد، نبوت، ولايت اهل‌بيت و... ديگر الآن همه حفظ هستيم. حالا براي شما چند بيت مي‌خوانم.

تو را دين و دانش رهاند درست

در رستگاري ببايد جست

اگر دل نخواهي كه باشد نژند

نخواهي كه دائم بود مستمند

به گفتار پيغمبرت راه جوي (بازگشت به حقيقت مكتب)

دل از تيرگي‌ها بدين آب شوي

گرت زين بد آيد گناه من است

چنين است و اين دين و راه من است

بر اين زادم و هم بر اين بگذرم

چنين دان كه خاك پي حيدرم

و اما حضرت فردوسي مي‌خواست هويت ملت ايران و عدالت را زنده كند و مي‌خواست بت‌شكني كند و اين نيازمند حماسه است. چرا در قالب حماسه سرود؟ اصلاً دستور كار و موضوع مأموريت فردوسي جز در قالب حماسه امكان‌پذير نيست. بايد حماسي باشد تا روح را زنده كند. ملتي كه نزديك به سيصد سال آسيب ديده، انقطاع فرهنگي اتفاق افتاده است. ملت ايران به دنبال پيامبر بود، المعتصم بالله نصيبش شد؛ به دنبال توحيد بود، شرك و خودپرستي نصيبش شد. آمدند ايران عظيم تاريخ‌ساز را آن‌طور تحت فشار قرار دادند كه عنصر درجۀ دو تحقيرشده توسري‌خور شد. تغيير اين روند نيازمند حماسه است. ملتي كه قرن‌ها در انتظار حاكميت عدالت تلاش كرده، سروده، سوخته و ساخته، هنر و عشق ورزيده، مجاهده كرده، تحمل كرده، حاكمان فاسد را به زير كشيده و با عشق، صداقت و خلوص همۀ وجود خود را در طبق اخلاص گذاشته است، يكباره بعد از دويست سال مي‌بيند همه چيز را از دست داده است. چنين ملتي براي زنده شدن، نيازمند حماسه است. فردوسي آمد از يك‌سو سابقۀ پاكي، توحيد و عدالت‌خواهي ملت ايران را به رخ كشيد و از سوي ديگر، توانايي‌هاي ذاتي در فرهنگ‌سازي و تمدن‌آفريني ملت ايران را شكوفا كرد. او هويت ملت ايران را زنده كرد و راه را كه ادامۀ راه نبي، وصي و اهل‌بيت است به خوبي ترسيم كرد. مسئوليت تاريخي ملت ايران و حقيقت اسلام را يادآور شد. شاهنامه توحيدنامه، خدانامه و تفسير قرآن است. جناب آقاي آذر يا صالح‌پور چند بيت خواندند. ديوان، جامع همۀ خصلت‌هاي زشت است. اينها همه تعليمات پيامبر و قرآن است.

او حقيقت اسلام و مرز حقيقت اسلام را از زشتي‌ها، پلشتي‌ها، فريب‌ها و تزويرها به خوبي ترسيم كرد. يادآوري كرد كه حقيقت اسلام همان گمشدۀ تاريخي ملت ايران است كه بايد خود ملت از آن صيانت كند. زبان فارسي را زنده كرد و پس از او بود كه شكوفايي حقيقي ملت ايران آغاز شد و علما، شعرا و بزرگان آمدند. حافظ، سعدي، خاقاني، سنايي، وحشي، مولوي و خيام آمدند و همين‌طور يك ملت جوشيد. نه اينكه اگر او آن كار را نمي‌كرد، اينها نمي‌آمدند، اما ظرفي براي معرفي و تجلي عظمت‌هاي آنها به نام زبان فارسي وجود نداشت. اگر نبود ما از كجا عظمت حافظ و سعدي را در اين زيبايي شيرين فارسي مي‌توانستيم دريافت كنيم. تا به امروز نهضت‌ها برپا شد و دانشمندان آمدند. خودش مي‌فرمايد:

بسي رنج بردم در اين سال سي عجم زنده كردم بدين پارسي

كسي گفت ايشان ادعا كرده من زبان فارسي را زنده كردم. كاري نكرده كه آن‌قدر ادعا مي‌كنيد! تمام ملت‌هاي عالم غير از آن عدۀ اندكي كه مدعي بودند، عجم ناميده مي‌شدند. فردوسي همۀ بشريت را زنده كرد. نگاه فردوسي جهاني است. فردوسي با آرش مرز فرهنگي ايران را ترسيم كرد. و به نظر من داستان آرش وصف حال خود فردوسي است. جانش را گذاشت تا مرز فرهنگي ايران را ترسيم كند. مرز فرهنگي ايران كجاست؟ مرز ايران كجاست؟ هرجا توحيد، عدالت، عشق، پاكي و آزادي است، آنجا ايران است. نه به معناي آنكه ما مي‌خواهيم برويم آنجا حاكم شويم. خير. آنجا ايران است. ما به آنجا عشق مي‌ورزيم و آنجا و مردمش را دوست داريم. مرز ايران، مرز فرهنگ است.

حالا يك داستان هم هست كه بالاخره سلطان محمود نپذيرفت. نقل زياد است. مي‌گويند هيچ جاي شاهنامه ذكري از سلطان محمود نيست، نپذيرفت. ولي من فكر مي‌كنم مسئله بالاتر از اين حرف‌هاست. سلطان محمود چشم باز كرد، ديد فردوسي همۀ بنيان‌هاي حكومت‌هاي غيرعادل، غيرانساني و غيرالهي را متلاشي كرده است. ديد كه اگر بخواهد به رسميت شناخته شود، جايي براي او امثال او و بقيۀ اشغالگران و غيراشغالگران در اين سرزمين وجود ندارد. بايد رد كند. چقدر جالب است آن صحنه‌اي كه صله را مي‌فرستد و از آن طرف پيكر فردوسي در حال تشييع است. و چقدر زيباست كه خدا نخواست كه وجود و شخصيت نازنين فردوسي، به گرفتن صله از آن حاكم آلوده شود كه ديگر كار فردوسي براي ما ارزشي نداشت و چه بسا با اين نيت كه اين كار عظيم تخريب بشود، آن كار انجام شد. عزيزان من! كار فردوسي احياست. امروز هم مسئوليت و مأموريت همان است. پرچم‌داري توحيد، عدالت، عشق و آزادي و اين شأن ملت ايران است.

سياوش منم نز پري‌زادگان

از ايرانم از شهر آزادگان

كه ايران بهشت است يا بوستان

همين بوي مشك آمد از بوستان

نداني كه ايران نشست من است

جهان سر به زير دو دست من است

هنر نزد ايرانيان است و بس

ندارند شير ژيان را به كس

همه يك‌دلانند و يزدان‌شناس

به نيكي ندارند از بد هراس

دريغ است ايران كه ويران شود

كنام پلنگان و شيران شود

همه جاي جنگي‌سواران بُدي

نشستن‌گه شهرياران بُدي

اگر سر به سر تن به كشتن دهيم

از آن به كه كشور به دشمن دهيم

چو ايران نباشد تن من مباد

بر اين بوم و بر زنده يك تن مباد


شناسه خبر: 39977  

- متن کامل سخنرانی