- سخنراني در مراسم روز بزرگداشت سعدي
سه‌شنبه 24 بهمن 1391 - 10:36
فارسی | اردو | العربية | English | Français | Español

بسم الله الرحمن الرحيم

سخنراني در مراسم روز بزرگداشت سعدي

بسم الله الرحمن الرحيم

شناسه خبر: 38102 - 

پنج‌شنبه 31 فروردين 1391 - 23:25

اللهم عجل لوليك الفرج و العافية و النصر و اجعلنا من خير انصاره و اعوانه و المستشهدين بين يديه



خداي بزرگ را سپاسگزارم كه اين توفيق را عنايت فرمود تا لحظاتي را در جمع دوستان و عاشقان ادب و حكمت و اخلاق به سر كنم؛ در فضايي كه معطر به نام سعدي، حكيم، اديب و دلباخته‌اي كه پرتو سخنش موجب روشنايي دل‌ها و كلام نافذش موجد نشاط و بهجت جان‌هاست.

بالاخره مي‌خواهيم عرض ارادتي به ساحت بلند هنر و ادب و فرهنگ اين سرزمين و نيز سخني چند در باب عظمت روح و برخي تصنيفات حضرت سعدي عزيز داشته باشيم؛ كسي كه در حفظ و بالندگي ايمان و رشد مكرمت‌هاي اخلاقي و تعالي ادب و هنر ايران زمين نقش بسزايي داشته است. البته عزيزان سخن به كمال و كامل گفتند و همه استفاده كرديم. من مي‌خواهم عرض ارادت كنم.

البته حقيقت اين است كه سعدي با همة آوازه‌اش همچنان براي ما و جامعة بشري ناشناخته است و حق و نقش او در پاسداري و صيانت از پيشرفت، تعالي، فرهنگ و ادب اين سرزمين و بشريت به جا آورده نشده است.

بسيار شايسته است كه حاضران در اين جمع و فرهيختگان، اديبان و صاحبان نظران در معرفي وجود ارزشمند سعدي و آثار گرانماية او مجاهدتي در خور بروز دهند و سعي وافر بنمايند و آن چنان كه در شأن اوست، او را بشناسانند. من از همة كساني كه در برپايي اين جلسة ارزشمند و مراسم نكوداشت تلاش كردند و از همة شما حاضران كه به عشق سعدي و فرهنگ و ارزش‌هايي كه او مناديش بود، گرد هم آمده‌ايد، صميمانه تشكر مي‌كنم.

بدون ترديد، سعدي نماد ايمان، دلباختگي، خردمندي و فرهيختگي است. او در قلة زيبايي روح و لطافت طبع، زبردستي در بيان معارف بلند با جذاب‌ترين كلمات، عبارات و اشعار و در فصاحت و بلاغت تمام است؛ به نحوي كه سخن او معيار و تصنيفات او اعتبار زبان فارسي و فرهنگ اين سرزمين است. در اين مجلس دامني گل از گلستان و بوستان و غزليات او چيده‌ام كه تقديم مي‌دارم.

او بي ترديد، حكيمي برجسته و عارفي قد برافراشته در آسمان است و گلستان، بوستان وغزليات و آثار او يك دورة كامل مكتب الهي و راهنماي همة انسان‌ها در همة عصرها و نسل‌هاست.

من مي‌خواهم سخن‌ها را از زبان خود سعدي بگويم: ديدگاه‌هاي او و چند كلام دربارة علت تصنيف گلستان و بعد در توحيد و عشق او به پيامبر و آل پيامبر، كلماتي در عدل و داد و شفقت به خلق و مردم داري و عشق به محرومين و در پايان نگاه و ايصال و عشق او به انسان كامل. البته جلسه طولاني شد و من سعي مي‌كنم كوتاه باشد و زياد تصديع ندهم.

خود آن عزيز مي‌فرمايد: يك شب تأمل ايام گذشته مي‌كردم و بر عمر تلف كرده تأسف مي‌خوردم و سنگ سراچة دل به الماس آب ديده مي‌سفتم و اين بيت‌ها مناسب حال خود مي‌گفتم:

هر دم از عمر مي‌رود نفسي

چون نگه مي‌كنم نماند بسي

اي كه پنجاه رفت و در خوابي

مگر اين پنج روزه دريابي…

يار ناپايدار دوست مدار

دوستي را نشايد اين غدار

برگ عيشي به گور خويش فرست

كس نيارد زپس تو پيش فرست

عمر برف است و آفتاب تموز

اندكي ماند و خواجه غره هنوز

شيخ عزيز ما بعد از تأمل اين معاني مصلحت در اين مي‌بيند كه در عزلت نشيند و دامن محبت فراهم چيند، اما يكي از دوستانش به او توصيه مي‌كند:

كنونت كه امكان گفتار هست

بگو اي برادر به لطف و خوشي

كه فردا چو پيك اجل در رسد

به حكم ضرورت زبان در كشي

بعد از شنيدن اين پند و نصيحت، او به تصنيف گلستان مجاب مي‌شود: «گفتم گل بستان را چنان كه داني بقايي و عهد گلستان را وفايي نباشد و حكما گفته‌اند: هر چه نپايد، دلبستگي را نشايد. گفتا: طريق چيست؟ گفتم: براي نزهت ناظران و فسحت حاضران كتاب گلستاني توانم تصنيف كردن كه باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عيش ربيعش را به طيش خريف مبدل نكند.»

به چه كار آيدت زگل طبقي

از گلستان من ببر ورقي

گل همين پنج روز و شش باشد

وين گلستان هميشه خوش باشد

مي‌خواهم از زبان خود سعدي توحيد و ايمان را به خداي يگانه بيان كنم. البته هم مجري عزيز و هم حاج آقاي ايماني و هم اين كودكان عزيز ما اشعار بسيار زيبايي دربارة توحيد از زبان سعدي عزيز بيان كردند.

وليكن خداوند بالا و پست

به عصيان در رزق بركس نسبت

دوكونش يكي قطره از بحر علم

گنه بيند و پرده پوشد به حلم

بري ذاتش از تهمت ضد و جنس

غني ملكش از طاعت جن و انس

گلستان كند آتشي بر خليل

گروهي بر آتش برد ز آب نيل

فروماندگان را به رحمت قريب

تضرع كنان را به دعوت مجيب

به امرش وجود از عدم نقش بست

كه داند جز او كردن از نيست هست

جهان متفق بر الاهيتش

فرومانده از كنه ماهيتش

بشر ماوراي جلالش نيافت

بصر منتهاي جمالش نيافت

نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم

نه در ذيل وصفش رسد دست فهم

ايشان در ادامة همين كلمات اوج كمال و عروج انسان را توصيف مي‌كند و راه را نشان مي‌دهد:

اگر طالبي كاين زمين طي كني

نخست اسب باز آمدن پي‌كني

تأمل در آيينة دل كني

صفايي به تدريج حاصل كني

مگر بويي از عشق مستت كند

طلب‌كار عهد الستت كند

به پاي طلب ره بدانجا بري

وز آنجا به بال محبت پري

دگر مركب عقل را پويه نيست

عنانش بگيرد تحير كه بيست

در اين بحر جز مرد راعي نرفت

گم آن شد كه دنبال داعي نرفت

كساني كز اين راه برگشته‌اند

برفتند بسيار و سرگشته‌اند

خلاف پيامبر كسي ره‌گزيد

كه هرگز به منزل نخواهد رسيد



در جايي ديگر مي‌فرمايد:

مپندار سعدي كه راه صفا

توان رفت جز بر پي مصطفي

خدايا به حق بني فاطمه

كه بر قولم ايمان كنم خاتمه

اگر دعوتم ردكني ور قبول

من و دست و دامان آل رسول



در وصف پيامبر عزيز چنين مي‌فرمايد:

خدايت ثنا گفت و تبجيل كرد

زمين بوس قدر تو جبرئيل كرد

بلند آسمان پيش قدرت خجل

تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل

تو اصل وجود آمدي از نخست

دگر هر چه موجود شد فرع تست

يك بحث بسيار دقيق فلسفي است كه اول موجود عالم (صادر اول و عقل كل) پيامبر عزيز است، و بقية موجودات به واسطة او خلق شده‌اند:

ندانم كدامين سخن گويمت

كه والاتري ز آنچه من گويمت

تو را عزّ لولاك تمكين بس است

ثناي توطه و ياسين بس است

چه وصفت كند سعدي ناتمام

عليك الصلوه اي نبي‌السلام

اما حضرت سعدي عاشقِ عدل و داد و مردم و متخلق به اخلاق و از غم محرومان و مستضعفان غمگين است و به عدل و داد و رسيدگي به محرومان سفارش مي‌كند:

بر آن باش تا هر چه نيت كني

نظر در صلاح رعيت كني

الا تا نپيچي سر از عدل و راي

كه مردم ز دستت نپيچند پاي

خرابي كند مرد شمشيرزن

نه چندان كه دودِ دل طفل وزن

چرا غي‌كه بيوه‌زني برفروخت

بس ديده باشي كه شهري بسوخت

از آن بهره ورتر در آفاق كيست

كه در ملك راني به انصاف زيست

چو نوبت رسد زين جهان غربتش

ترحم فرستند بر ترتبتش

او حاكم عادل را مي‌ستايد و سفارش مي‌كند كه مراقب آه دل مظلومان و طفلان و زنان باشد. او به حاكمان براي نصب مأموران سفارش مي‌كند:

خداترس را بر رعيت گمار

كه معمار ملك است پرهيزگار

بدانديش توست آن و خونخوارِ خلق

كه نفع تو جويد در آزار خلق

رياست به دست كساني خطاست

كه از دستشان دست‌ها بر خداست

مكن صبر بر عاملِ ظلم دوست

كه از فربهي بايدش كند پوست

سرگرگ بايد هم اول بريد

نه چون گوسفندان مردم دريد

مي‌گويد از اول بايد مواظب باشيم آدم‌هايي كه ضدمردم و عدالت‌اند، بر مردم حاكم نشوند. او نسبت به مردم بسيار دل رحم و رئوف بود و به خُلق و خوي انساني و دادگري سفارش مي‌كرد. خودش نقل مي‌كند: «بربالين تربت يحيي- عليه‌السلام- معتكف بودم در جامع دمشق كه يكي از ملوك عرب كه به بي‌انصافي منسوب بود، اتفاقاً به زيارت آمد و دعا كرد و حاجت خواست.

درويش و غني بندة اين خاك درند

و آنان كه غني‌ترند، محتاج‌ترند

آن‌گاه مرا گفت: از آنجا كه همت درويشان است و صدق معاملت ايشان، خاطري همراه من كني كه از دشمني صعب انديشناكم. گفتمش بر رعيت ضعيف مرحمت كن تا از دشمن قوي زحمت نبيني.

به بازوان توانا و قوّت سر دست

خطاست پنجة مسكين ناتوان بشكست

نترس از آن كه بر افتادگان ببخشايد

كه گر زپاي در آيد، كسش نگيرد دست

هر آن كه تخم بدي كشت و چشم نيكي داشت

دماغ بيهوده پخت و خيال باطل بست

زگوش پنبه برون آر و داد خلق بده

وگر تو مي‌ندهي روز دادي هست

و بعد در بارة ارتباط، مهرباني و پيوستگي بين انسان‌ها آن اشعار معروف را مي‌سرايد كه امروز زينت بخش سازمان ملل است:

بني‌آدم اعضاي يك پيكرند

كه در آفرينش زيك گوهرند

چو عضوي به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

توكز محنت ديگران بي‌غمي

نشايد كه نامت نهند آدمي

در جايي ديگر مي‌فرمايد:

غافلي را شنيدم كه خانة رعيت خراب كردي تا خزانة سلطان آباد كند. بي‌خبر از قول حكيمان كه گفته‌اند: هر كه خداي عزوجل را بيازارد تا دل خلقي به دست آرد، خداوند تعالي همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد.

آتش سوزان نكند باسپند

آنچه كند دود دل دردمند…

حاصل نشود رضاي سلطان

تا خاطر بندگان نجويي

خواهي كه خداي برتو بخشد

با خلق خداي كن نكويي

حيفم مي‌آيد كه نخوانم. اينها فرهنگ ما، توصيه‌هاي پيامبر ما و در واقع، انعكاس دستورهاي الهي براي زندگي سعادتمند است:

چوبيني يتيمي سرافكنده پيش

مده بوسه بر روي فرزند خويش

يتيم ار بگريد كه نازش خرد؟

وگر خشم گيرد كه بارش برد؟

الا تانگريد كه عرش عظيم

بلرزد همي چون بگريد يتيم

به رحمت بكن آبش از ديده پاك

به شفقت بيفشانش از چهره خاك

اگر سايه‌اي خود برفت از سرش

تو در ساية خويشتن پرورش

واما قسمت آخر عرايضم به عشق سعدي به انسان كامل بر مي‌گردد. عزيزان من! من باورم را عرض مي‌كنم. محال است كسي بدون عشق و ارتباط با انسان كامل شكوفا شود. سعدي شكوفاشد، اوج گرفت و امروز مانند خورشيدي در عالم مي‌درخشد. نگاه، انديشه، اخلاق، رفتار و گفته‌هاي او همه الهامات آسماني است و بدون عنايت پيامبر و آل او و انسان كامل محال است كسي به اين درجه از شكوفايي و درخشندگي برسد كه خود هدايت‌گر خلق خدا بشود.

ما وقتي مجموعة غزليات و آثار اين حكيم بزرگ را ملاحظه مي‌كنيم، به روشني و تأكيد بر‌مي‌آيد كه او جرعه‌اي از شراب عشق و شراب طهور نوشيده است. سراسر آن وصف جمال و دلدادگي است. بدون نظر، توجه و عنايت انسان كامل كه مظهر جمال و جلال خدا و تجلي كامل اسماء الهي است، محال است كه كسي به اين درجه از كمال برسد. سعدي از هجران سخن مي‌گويد، به خاك كوي دوست اشاره مي‌كند و آن چنان در وصف رخ يار سخن مي‌گويد كأنه او را ديده است. وي به اسرار دل و كشف و شهودي اشاره مي‌كند كه بيان آن ممكن نيست. او از توحيد، عدل و دادگري، شفقت با مردم و دستگيري مسكينان و توجه به يتيمان و محبت به مردم و گذشت و مروّت و خودشناسي و تأمل در آيينة دل و طلب جوهر عشق و بريدن از همة تعلقات و دست يازيدن به دامان آل رسول سخن گفت و مي‌گويد. او در واقع، به همان چيزي دعوت مي‌كند كه امام و پيامبر و خدا دعوت مي‌كنند.

سعدي به همان خصلت‌هايي دعوت مي‌كند كه در امام جمع است. بدون ترديد، سعدي راه هدايت را راه پيامبر و آل پيامبر مي‌شناسد و معرفي مي‌كند. همة آثار سعدي نشان مي‌دهد كه سعدي و امثال او و همة بزرگان ادب و فرهنگ اين سرزمين به حقيقت ناب و چشمة حيات (انسان كامل) رسيده‌اند و از آن چشمه نوشيده‌اند و چشم دل آنها باز شده است. به همين دليل است كه زبان آنها در بيان حقايق ناب گشاده است. مصنوعات بشر همه كهنه مي‌شوند، اما آثار سعدي و حافظ و بزرگاني از اين دست هر روز تازه‌ترند و در هر زمان زبان، نياز و هدايت آن زمان‌اند. باور من اين است كساني كه به اين درجه مي‌رسند، مهم‌ترين مأموريت خود را معرفي امام و انسان كامل مي‌شناسند، همان اكسير و كيميايي كه با توجه به او و استعانت و پيروي از او مي‌توان به سر منزل مقصود رسيد و بلكه منزل مقصود هم اوست. شاهد و مشهود اوست. او آيينة جمال حق و آيينة تجلي اسماء و صفات آن جمال و جلال يگانه است. مي‌خواهم ابياتي از سعدي عزيز در عشق‌بازي با امام خدمتتان قرائت كنم:

كس ندانم كه در اين شهر گرفتار تونيست

هيچ بازار چنين گرم چو بازار تو نيست

سرو زيبا و به زيبايي بالاي تو نه

شهد شيرين و به شيريني گفتار تو نيست

خود كه باشد كه تو را بيند و عاشق نشود

مگرش هيچ نباشد كه خريدار تو نيست

كس نديده است تو را يك نظر اندر همه عمر

كه همه عمر دعا گوي و هوادار تو نيست

آدمي نيست مگر كالبدي بي‌جان است

آن كه گويد كه مرا ميل به ديدار تو نيست

من سري دارم و در پاي تو خواهم بازيد

خجل از ننگ بضاعت كه سزاوار تو نيست

كس بار مشاهدت نچيند

تا تخم مجاهدت نكارد.

ناليدنِ عاشقانِ دلسوز

ناپخته مجاز مي‌شمارد

حاجت به در كسي است ما را

كاو حاجت كس نمي‌گزارد

گويند برو ز پيش جورش

من مي‌روم، او نمي‌گذارد.

من خود نه به اختيار خويشم

گردست زدا منم بدارد

بنشينم و صبر پيش گيرم

دنبالة كار خويش‌گيرم…



بعد از طلب تو در سرم نيست

غير از تو به خاطر اندرم نيست

ره مي‌ندهي كه پيشت آيم

و زپيش تو ره كه بگذرم، نيست

من مرغ زبون دام انسم

هر چند كه مي‌كشي پرم نيست

همة زندگي سعدي عشق و انديشة امام و مأنوس در دام اوست:

گر چون تو پري در آدميزاد

گويند كه هست باورم نيست

مهر از همه خلق برگرفتم

جز ياد تو در تصورم نيست

گويند بكوش تا بيابيش

مي‌كوشم و بخت ياورم نيست

بنشينم و صبر پيش‌گيرم

دنبالة كار خويش گيرم

اي روي تو آفتاب عالم

انگشت نماي آل آدم

احياي روان مردگان را

بويت نفس مسيح مريم

برجان عزيزت آفرين باد

برجسم شريفت اسم اعظم

تنها نه منم اسير عشقت

خلقي متعشق‌اند و من هم

شيرين جهان تويي به تحقيق

بگذار حديث ما تقدم

خوبيت مسلم است و ما را

صبر از تو نمي‌شود مسلم

مگذار كه خستگان بميرند

دور از تو به انتظار مرهم

بي‌ما تو به سربري همه عمر

من بي‌تو گمان مبر كه يك دم

بنشينم و صبر پيش‌گيرم

دنبالة كار خويش گيرم



درمان اسير عشق صبر است

تا خود به كجا رسد سرانجام

من در قدم تو خاك بادم

باشد كه تو بر سرم نهي گام

دور از تو شكيب چند باشد؟

ممكن نبود بر آتش آرام

در دام غمت چو مرغ وحشي

مي‌پيچم و سخت مي‌شود دام

بنشينم و صبر پيش‌گيرم

دنبالة كار خويش گيرم



در پاي تو هر كه سر نينداخت

از روي تو پرده بر نينداخت

نفزود غم تو روشنايي

آن را كه چو شمع سرنينداخت

بارت بكشم كه مرد معني

در باخت سر و سپر نينداخت

با آن كه همه نظر دراويم

روزي سوي ما نظر نينداخت

نوميدنيم كه چشم لطفي

بر من فكند و گر نينداخت

بنشينم و صبر پيش‌گيرم

دنبالة كار خويش‌گيرم



با يك دوبيتي عرضم را تمام مي‌كنم:

خرم آن روز كه چو گل به چمن بازآيي

يا به بستان به در حجرة من بازآيي

گلبن عيش من آن روز شكفتن گيرد

كه تو چون سرو خرامان به چمن باز آيي

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته



شناسه خبر: 38102  

- سفرهای داخلی

, سخنراني ها

, متن کامل سخنرانی