دل نوشته‌هاي دخترك جانباز مهابادي؛ -
چهارشنبه 25 بهمن 1391 - 07:37
فارسی | اردو | العربية | English | Français | Español

دل نوشته‌هاي دخترك جانباز مهابادي؛

دل نوشته‌هاي دخترك جانباز مهابادي؛

دل نوشته‌هاي دخترك جانباز مهابادي؛

شناسه خبر: 26567 - 

چهارشنبه 6 بهمن 1389 - 18:42

هماني كه روز 31 شهريورماه به همراه مادر، همكلاسي‌ها و همسايگان براي تماشاي رژه سربازان اسلام به ميدان مركزي مهاباد رفته بود، اما تركش بمب تروريست‌ها بدنش را غرق خون و بينايي يك چشم را از او گرفت.

الناز 13 ساله اكنون پيمان بسته است همه 31 شهريورهاي عمر خود را با قاب عكس مادر شهيده‌اش به تماشاي رژه سربازان اسلام برود.

الناز مي‌گويد با وجود از دست دادن يك چشم و نگراني از افت بينايي چشم ديگر اما به انتظار روزي نشسته است تا انقلاب، ريشه تمامي تروريست‌ها را از زمين بركند و جهان به باغ زيبايي براي زندگي گل‌ها تبديل شود.

او همه حرف‌هاي خود را در قالب «دل‌نوشته‌اي» در همايش حقوق بشر و خانواده‌هاي قرباني تروريسم مهاباد با حضور مهندس اسفنديار رحيم مشايي مشاور و رييس دفتر رييس‌جمهور اينگونه بيان كرد:



به نام خدا

خداي فرزندان آدم و حوا؛

خدايي كه هابيل مظلوم و قابيل برادركش را آفريد.

خدايي كه روز 31 شهريور را در تقدير عمر من قرار داد.

روزي كه تركش تروريست‌ها چشمم را از من گرفت تا حتي نتوانم در شهادت مادرم گريه كنم.

31 شهريور همان روزي بود كه من و مادرم براي نثار گل به سربازان اسلام و تبريك سالروز دفاع مقدس به مراسم رژه آمديم.

آمده بوديم تا به همرزمان پدرم «خسته نباشيد» بگوييم. آمده بوديم تا به رهبر عزيزم بگوييم هر چند جنگ تمام شده اما ما هنوز رزمنده‌ايم.

من نمي‌دانستم اين در نگاه دشمن جرم بزرگي است.

من نمي دانستم عشق به انقلاب آنقدر گناه بزرگي است كه تاوانش را بايد با بدن غرق خون مادرم بدهم.

من نمي‌دانستم تماشاي عزت ايران؛ آنقدر براي دشمن سخت است كه در مقابلش چشمم را از من مي‌گيرند.

فكر مي‌كردم چون من كوچكم اين چيزها را نمي‌دانم. اما بعد از شهادت مادرم، پدرم و مردان بزرگ شهرم را ديدم كه براي آنها هم اين چيزها قابل درك نبود.

مسئولين كشورم از پايمال شدن حقوق بشر مي‌گفتند. اما من نمي‌دانستم آيا من و مادرم هم از حقوق بشر سهمي داشتيم يا نه. نمي‌دانستم آيا يازده شهيده ديگر كه همسفران مادرم در بهشت شده‌اند؛ معني حقوق بشر را مي‌دانستند يا نه.

براي همين من در غروب اين جمعه ماندگار با دنيايي از سوالات بي‌جواب؛ با كسي كه انتقام خون شهيدان را از دشمنان خدا خواهد گرفت؛ پيمان مي‌بندم كه همه 31 شهريورهاي عمرم را با قاب عكس مادرم به تماشاي رژه سربازان اسلام بيايم.

بيايم و به همه مردم كشورم به دختران سرزمينم كه مادر دارند؛

به جوان‌هاي وطنم كه چشم دارند يا حتي به آنها كه مثل من؛ چشم و مادرشان را به آسمانها سپرده‌اند؛ بگويم:

من يك چشم ديگر هم براي تماشاي سربلندي ايران دارم و با همين چشم به انتشار ديدن روزي نشسته‌ام كه انقلاب ما ريشه تمامي تروريست‌ها را از زمين بيرون بكشد و تمام جهان باغ زيبايي براي زندگي گل‌ها باشد.

شناسه خبر: 26567  

- مصاحبه ها