
سخنراني در ديدار با علما و روحانيون اردبيل
بسم الله الرحمن الرحيم
شناسه خبر: 10998 -
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 10:30
اللهم عجل لوليك الفرج والعافية والنصر واجعلنا من خيرانصاره
و اعوانه والمستشهدين بين يديه
ميلاد امام رضا (ع) را خدمت همة شما عزيزان تبريک و تهنيت عرض مي¬کنم و خدا را سپاسگزارم که در چنين روز مبارکي توفيق زيارت شما عزيزان، پرچمداران ترويج انديشة اسلام ناب¬محمدي (ص) را نصيبم کرد.
بحمدالله در طول تاريخ و به خصوص در قرنهاي اخير علما و روحانيون اين خطه همواره پيشتاز و پيش قراول ترويج انديشة علوي و ولايي بوده¬اند؛ بزرگاني که در اين ديار طلوع کرده¬اند، مثل خورشيدي در جهان اسلام و در عالم بشريت مي¬درخشند؛ بايد از مرحوم محقق اردبيلي، آن عالم وارستة بزرگ يادي بکنيم و بعد بياييم در دورة خودمان، در اين فاصله علماي بزرگ]فراوان بوده¬اند[. بارها من در اردبيل شنيده¬ام که دورانهايي بر اين شهر گذشته که همزمان چندين مجتهد مسلّم با هم در اين شهر زندگي مي¬کرده¬اند. ياد همة آنها را گرامي مي¬دارم، به خصوص ياد مرحوم آيت الله مشکيني، آيت¬الله¬ مروج، آيت¬الله¬ جعفري. حاصل کارهايشان را هم مي بينيم. امروز اگر مردم اين استان با همة وجود حسيني، کربلايي، عاشورايي، امام رضايي هستند، بخش اصليِ آن حاصل زحمات و تربيت علما و بزرگان اين ديار است. براي سلامتي آنهايي که هستند، حاج¬ آقاي سيدحاتمي، حاج آقاي عاملي، خودتان و ساير بزرگان که اينجا تشريف ندارند و براي علو درجات همه آن عزيزان اجماعاً صلواتي عنايت بفرماييد.
حاج آقا عاملي از دغدغة فرهنگ سخن گفتند. اين حرف درستي است. اساساً مهم¬ترين و اصلي¬ترين دغدغة همة انبيا و اوليا موضوع فرهنگ است، چرا که همه آمده¬اند تا انسان بسازند. همه آمدند تا دست آدمها را بگيرند و از بين همة اين جاذبه¬هاي مادي و سختيها و مشکلاتِ دل کندن از خاک انسان را به آسمان برسانند و به کمال مطلوب سوق بدهند. دغدغة فرهنگ، دغدغة هميشگي مصلحان، عالمان، دلسوزان و انسانهايي است که خودشان به مراتبي از کمال دسترسي پيدا کرده¬اند. امروز هم دغدغة اصلي همين است. اگر هم براي اصلاح وضع اقتصاد، صنعت، کشاورزي و شهرسازي تلاشي بشود، همة اينها مقدمة تربيت انسان است، والّا به خودي خود اينها چه اعتباري دارد؟ آن چيزي که گذراست، آن چيزي که بهترين حالتش بالاخره 50، 60، 80 و100 سال و تمام. جاودانگي و ماندگاري ندارد. انسان را همراهي نمي¬کند همة اين دوران عمر مثل يک سفر دو سه روزه¬اي است که آدم به شهر يا يک کشوري مي¬رود، تا بساط را پهن
مي¬کني، بايد جمع کني بروي. حالا چه در هتل هفت ستارة سر تا پا طلا باشي، چه در يک چادر و يک اتاق معمولي. بالاخره کسي براي خود آن هتل يا ساختمان مسافرت نمي¬کند. براي منظور ديگري مسافرت مي¬کند، اما اسباب استراحت و اقامتش ساختمان و وسايل و اينهاست. هميشه البته همين¬طور بوده است. آدمها اين دو را جابه¬جا مي¬گيرند و جابه¬جا مي¬کنند. يك دفعه اين اسباب استقراري که بايد کمک کند تا او مأموريتهايش را انجام بدهد، خود اين اسباب مسئلة اصلي مي¬شود، ساختمانها و بناها
مي¬سازند و مسابقه¬ها مي¬گذارند. خيال مي¬کنند همة اين هستي خلق شده که اين آدم 50-60 سال اينجا بيايد و متمتع بشود و لذت ببرد و تمام. خطر اين غفلت هميشه انسان را تهديد مي¬کرده و همه آمده¬اند که بگويند آقا مواظب باش. لب يک مرزي هستي، اين طرفش يک درة عميق هولناک، آن طرف آن علو و تعالي و کمال.
به نظرم همة حرف همين بوده است؛ يک جمله؛ همة تلاشها همين است. اگر هم بناست در اين زمين که بناست __ عرض خواهم کرد __ يک جامعة سعادتمند برپا بشود، مفهوم آن اين است که جامعه¬اي برپا بشود که همة اجزاي آن جامعه انسان را از غفلت بيرون بياورد و به آن نقطة مطلوب متوجه کند و به سمت آن حرکت بدهد. اين دغدغة هميشه صلحا، مصلحان و بزرگان است.
البته امروز همان¬طور که فرمودند، وضعيت متفاوت است. امروز هجومها بيشتر است و ابزار و وسايلي که دست دنياطلبان و دنياپرستان است، خيلي پيشرفته¬تر و گسترده¬تر و دست¬اندازتر است؛ يعني يکي 15 هزار کيلومتر آن طرف¬تر مي¬نشيند دو تا شاسي را مي¬زند، اينجا ما را در خانة خودمان مورد هجوم قرار مي¬دهد. انواع رسانه¬ها، تجهيزات، فتنه¬گريها و پيچيدگيها فراوان است. به همين نسبت خطر هم بزرگ¬تر و گسترده¬تر است، اما از آن طرف هم اتفاقاتي افتاده است. بالاخره اين انسان در دويست يا پانصد سال قبل متوقف نشده است. انسانِ امروز با انسان دويست سال قبل متفاوت است. آدمهاي امروز با آن روز متفاوت¬اند، افق نگاه و نيز سطح خواسته¬ها متفاوت است. دويست سال قبل شايد مي¬شد با يک جمله يک نفر را اقناع کرد؛ تمام. اما الان اقناع نمي¬شود. شايد دويست سال قبل عموم مردم به اينکه کلاس اول ابتدايي را بگذرانند، قانع بودند. اما الان چه؟ الان کسي به ديپلم هم قانع نيست. کم کم ديگر کسي به کارشناسي و ليسانس هم قانع نيست. خاطرتان هست يک موقع يک کسي ديپلم داشت ]مي¬گفتند[ اين ديپلم دارد. قبلش پنجم ابتدايي اصلاً يک مُلّاي علم امروزي بود. حال الان کسي يک ليسانس هم دارد، احساس
مي¬شود كه، چيزي نيست و عقب¬افتاده است. اين يک نشانه که در
عرصه¬هاي انديشه هم انسانها جلو آمده¬اند.
ديگر خواسته¬ها، خواسته¬هاي قبل نيست. افق نگاه عوض شده است. اين طور نيست که طرف مثلاً در روستايي بنشيند و تمام زندگي¬اش روستا باشد، در طول زندگي¬اش سه بار هم به اردبيل مسافرت کند. نه، الان در روستاي سوها نشسته و دارد اروپا، امريکا و ژاپن و همه جا را در خانه¬اش مي¬بيند و ارتباط دارد، حرف مي¬زند، حرف مي¬شنود و در جريان وزش جريانات انديشة جهان قرار مي¬گيرد. اين الان چيز ديگري است، و پاسخ ديگري مي¬طلبد. و ما خودمان را بايد براي پاسخ دادن به اوضاع امروز آماده کنيم؛ البته کار و زحمت مي¬برد.
شما اينها را بهتر از من مي¬دانيد. داريم تلاش مي¬کنيم ما هم در خدمتتان هستيم، از نظر امکانات و تجهيزات آن مقدار که بتوانيم مي¬آوريم. چون اين را وظيفة اصلي خود مي¬دانيم. البته در بخش کلان فرهنگ و فرهنگ عمومي کارهاي خيلي خوبي شده است. الان شما مي¬بينيد، در جامعه روح نشاط، اميد، ايمان، شجاعت و قدرت تشخيص جبهة باطل از جبهة حق خيلي تقويت شده است. الان بچة دبستاني ما هم مي¬فهمد که بايد جلو امريکا بايستد، مي¬فهمد که بايد جلو دنياي استکبار بايستد و نمي¬ترسد. اين در سطح عموم.
اما در ميدانهاي جزيي عملياتي هنوز در ابتداي راه و بلکه عقب هستيم. بالاخره اين فضاي عمومي بايد در دل و انديشة مردم تثبيت بشود.
با معارف، هنر، سخنراني، تدريس، کلاس و با انواع روشها بايد در دل و جان مردم عميق بشود، که بايد بنشينيم، با هم طراحي بکنيم و کار را جلو ببريم. براي اينکه در جريان باشيد، غير از بودجه¬هايي که براي حوزة علميه داده مي¬شود، براي سال 1387 ما به طور خاص 60 ميليارد تومان براي بازسازي مساجد و 40 ميليارد تومان هم براي مصلاها و حوزه هاي علميه گذاشتيم.
البته توجه داريد، بالاخره 27-28 سال مساجد و حوزه¬ها و کارهاي فرهنگي ماندگار و اصيل ما از حمايتهاي دولت فاصله داشتند. براي جاهاي گوناگون يک آب باريکه¬اي از اول انقلاب وصل شد. الان خيلي چيزها دارند. شما ببينيد آموزش و پرورش يک موقعي چند تا مدرسه داشت، الان چقدر دارد؟ دانشگاهها چقدر داشتند، الان چقدر دارند؟ امکان اينکه اين فاصله را ما يک¬ساله حل و برطرف کنيم، وجود ندارد. يعني نمي¬شود اين کار را کرد، چون آن قدر نيازها براي بودجة کشور تعريف شده که نمي¬شود يک دفعه اين فاصله را برداشت، اما ما آن آب باريکه را يک مقدار هم بيشتر برقرار کرديم. امسال هم البته همين حدود کمک شد، اما مشخص کرديم و در يک جا آورديم که مديريتي بشود تا کارها خوب جلو برود. اميدواريم ظرف چند سال اين فاصله جبران بشود. اين يک عرض عمومي بود.
يک عرض خاص هم با شماها دارم. اين ديگر درس پس دادن به شماهاست. بالاخره ببينيد، از شما چه چيز ياد گرفته¬ايم. حرفي که
مي¬خواهيم بزنيم و درسي که مي¬خواهيم پس بدهيم، پاي جلسات و سخنرانيهاي شماها چه ياد گرفته¬ايم؟ مي¬خواهم از شماها يک سؤال بکنم. جامعة امروز متعصب¬تر و عقب افتاده¬تر است يا جامعه زمان پيامبر گرامي اسلام؟ وضع كدام يك خراب¬تر است؟ مسلم است که آن موقع خراب¬تر بود. فسادي که آن موقع بوده، اصلاً جايي در تاريخ نيست و اصلاً اينکه پيامبر عزيز اسلام مأمور شدند تا آنجا را اصلاح کنند، معنايش اين است که اينها بدترين مردم عالم¬اند و اگر آنها درست بشوند، معلوم است که بقيه هم درست¬شدني هستند؛ چه فساد اخلاقي، چه تبعيضهايي، چه ظلمهايي، چه جنايتهايي. البته آنها هم متناسب با شرايط خودشان از ابزار و ادوات بسيار پيشرفته¬تر از پيامبر عزيز اسلام برخوردار بودند. همة ثروت و قدرت دست آنها بود. چه ويژگي¬اي درحرکت پيامبر عزيز اسلام بود که آن تحول تاريخ ساز را در وجود آنها ايجاد کرد؟
جلوتر بياييم و قبل از انقلاب را با امروز مقايسه کنيد. قبل از انقلاب وضعيت کشور ما چگونه بود؟ يادمان است چه خبر بود؟ يادمان نرفته که چه خبر بود؟ فساد تا گلو رسيده بود. يادمان نرفته است؛ حالا بعضي نقاط محدود مثل اردبيل بودند که حفاظت شده بودند و فساد کمتر بود، امّا سرتاسر ايران چه خبر بود؟ اين 40 هزار نظامي امريکايي و 60 هزار مستشار (روي هم 100 هزار) يک مشت آدمهاي الدنگِ شهوت¬ران، اينها در ايران چه کار مي¬کردند؟ کاباره¬ها و ... اينها ديگر چيزهاي آشکارش بود، وقتي خود شاه کشور در کاخ خودش در اين ساختمان فساد مي¬کرد و زنش هم در ساختمان بغل دستي، و هر دو هم مي¬دانستند، خوب معلوم است وقتي پايين¬تر بياييم، چه خبر مي¬شود؛ يعني مشخص است که وقتي آن رأس آن طور است، پايين¬تر بياييم، چه اتفاقي مي¬افتد؟
دزديها و رشوه¬ها و رباها و ... اين خاطرات فردوست را لابد آقايان خوانده¬اند. چه وضعي بوده؟ همة امکانات تبليغاتي دست حکومت طاغوت بود. حرکت امام چه ويژگي¬اي داشت که آن ملت را يکباره 180 درجه چرخاند، که خود ايشان بارها شهادت داد که ملت ما الهي شده است. چه اتفاقي افتاد؟ امام که تجهيزات ويژه¬اي نداشت، نه ماهواره داشت، نه کامپيوتر داشت، نه اينترنت داشت، چيزي نداشت. چه عنصري در دعوت امام بود که اين جوري متحول کرد. به نظر من، ما بايد اين عنصري را که در دعوت پيامبر عزيز اسلام بود و عنصري را که در دعوت امام بود، بشناسيم و امروز به کار ببريم. شدني است. کسي خيال نکند که خدا اسلام را فرستاده است براي اينکه مؤمنها را مؤمن¬تر کنيم. اگر اين باشد که اصلاً بايد فاتحة آن را خواند. چيزي نيستيد. شما ببينيد 5/6 ميليارد جمعيت جهان. چند نفر از آن مؤمنهايي هستند که شما مي¬پسنديد. چقدر است؟ اگر بنا باشد حوزة نفوذ اسلام و پيام اسلام همين جمعيت مؤمنين باشند، در آينده كه اتفاقي نخواهد افتاد. چه اميدي به آينده داريم و اصلاً مگر پيامبر عزيز اسلام شروع کرد، اصلاً مؤمني به اين معنا وجود داشت؟
ساير پيامبران، حضرت موسي (ع) وقتي حرکت کرد، فرمود: اذهب الي فرعون، برو او را دعوت کن. اين يک طرفش اتمام حجت است. يک طرفش هم براي ما پيام دارد که اين پيام آن¬قدر قوي است که حتي
مي¬تواند قلب فرعون را هم خاضع کند. او فرعون را هم از آن موضع سلطنت خودش پايين مي¬کشد. من فکر مي¬کنم مهم¬ترين و کليدي¬ترين کار ما اين است که آن عنصر ويژه را شناسايي کنيم و به کار ببنديم. اگر به کار ببنديم، همين امروز هم معجزه اتفاق مي¬افتد. اگر آن را به کار بستيم، اصلاً جاي نگراني نيست. اگر آن را به کار نبنديم، بايد هميشه نگران باشيم، چون اتفاقي بيرون نمي¬افتد، زحمت¬ مي¬کشيم، تلاش مي¬کنيم، فعاليت
مي¬کنيم، کلاس مي¬گذاريم، کتاب مي¬نويسيم، سخنراني¬ مي¬کنيم، فيلم
مي¬سازيم، راديو و تلويزيون برنامه¬سازي مي¬کند، اما بيرون اتفاقي نمي¬افتد.
من حالا مي¬خواهم يکي دو ويژگي از آن پيام را عرض کنم. شما بهتر از من مي¬دانيد و همه ويژگيهايش را مي¬دانيد. به نظر من اولين ويژگي اين است که دعوت¬کننده خودش با همه وجود معتقد است. وقتي پيامبر اسلام فرياد مي¬زند قولوالااله الا الله¬تفلحوا؛ همة سلولهاي بدن پيامبر اين فرياد را مي¬زنند.
همه ديگر شنيده¬ايد:
ذات نايافته از هستي بخش کي تواند که شود هستي¬بخش
خدا آيت¬الله مروج را رحمت کند. اصلاً با يک کلمه، نگاه و لبخندش آدمها را مي¬کشيد. اين يک ويژگي است.
ويژگي دوم آن کانون در وجود يک انسان است که توسط پيامبرگرامي اسلام هدف قرار مي¬گيرد.
دنياي کفر و استکبار دو جا را در وجود انسان هدف قرار مي¬دهد، يکي چشم است. مي¬خواهد چشم را پرکند. مي¬بينيد چقدر به قضيه زرق و برق مي¬دهند، بزک و تزئينش مي¬کنند تا چشم طرف را خيره و مسحور کند و کانون دومي که هدف قرار مي¬دهند، شهوات است؛ غرايضي را که خودش به طور طبيعي در حال غليان و جوشش است تحريک مي¬کنند. اما ما کجا را بايد هدف قرار بدهيم؟ ما مي¬خواهيم چشمها را پر کنيم، نمي¬توانيم. امکان ندارد بتوانيم. اصلاً ظاهراً اين سنت الهي است که امکانات مادي پيچيده در دست دشمنان است و در دست مؤمنين يک چيز ديگر است. آن کانوني که ما بايد هدف قرار بدهيم، عبارت است از: فطرت الهي انسانها. اگر آن فطرت را هدف قرار بدهيم، يک تلنگر که بزنيم، بيدار
مي¬شود. اگر بيدار شد، حرکت مي¬کند. نقطة هدف ما در تبليغ بايد فطرت انسانها باشد، والا حجم و به اصطلاح گستردگي اينها مشکلي را حل
نمي¬کند. به همين دليل است که مي¬بينيم يک نگاه و يک کلام قضيه را حل مي¬کند.
شما به دوران صدر اسلام برگرديد. چه پيامبر عزيزمان، چه ائمة طاهرين (ع) چقدر نشسته باشند براي اينکه کسي ايمان در دلش به وجود بيايد، با او مباحثه کرده باشند. براي اقناع و رفع شبهاتش مباحثه کردند. اما براي اينکه ايمان در دل او برود، نه، يک کلمه، يک جمله، اصلاً استدلال قرآني همين است. يک سؤال مي¬کند از طرف، تمام است. اين همان تلنگر است که بايد به فطرتها زده بشود. اين به تبعيت اهل بيت (ع) روش علماي شيعه در طول تاريخ است.
نکتة دوم؛ دشمنان ما وقتي که انسانها و چشم و شهواتشان را هدف قرار مي¬دهند باز هم اينها را رها نمي¬کنند. آنها را به يک نقطة مطمئني از نظر خودشان متصل مي¬کنند. يک الگويي برايشان مي¬سازند و يک پيشروي درست مي¬کنند، يک قهرماني در ذهنشان مي¬آورند، يک امامي برايشان
مي¬تراشند، که اين هميشه نگاهش به آنجاست. حالا شايد بشود به يک تعبير بگوييم يقه آدمها را مي¬گيرند، مي¬آورند قشنگ گره مي¬زنند و يک قفل مي¬زنند و تحويل شيطان مي¬دهند و مي¬گويند اين امام توست. راه بيفت و برو. ما مردم را بايد به کجا گره بزنيم و به کجا بايد متصل کنيم؟ آن ريسمان مستحکمي که اگر مردم به آن متصل شدند، ديگر حرکت
مي¬کنند و اصلاً ديگر غفلت، انحراف، خطر و سقوطي نيست، کجاست؟ براي شماها که معلوم است. خدا براي ما مستحکم¬ترين، زيباترين و بهترين را قرار داده است، منتها امثال من غافل هستيم. مردم را تشويق و تبليغ
مي¬کنيم، اما آنها را به يک محور مستحکم متصل نمي¬کنيم. مردم را به کجا بايد وصل کنيم؟ کلمه¬ لااله¬الاالله الحصني و من دخل حصني، امن من عذابي. ولايه اميرالمؤمنين (ع) حصني و من دخل¬حصني، امن من عذابي. ولايت اميرالمؤمنين يعني چه؟ حبل الله متين يعني چه؟ يعني الان بنشينم براي اميرالمؤمنين (ع) عزاداري کنيم؟ مدح اميرالمؤمنين را بگوييم. بله، اين کارها را بايد بکنيم، اما اين آن نقطة اتصال است؟ آيا ولايت اميرالمؤمنين 1400 سال قبل بود، تمام و بسته شد. اگر اين باشد که اصلاً به کجا متصل بشويم؟ ولايت اميرالمؤمنين الان چيست؟ چه در دستمان است و به کجا وصل بشويم؟ بالاخره ما که به اميرالمؤمنين دسترسي نداريم. ولايت اميرالمؤمنين ولايت جاري در هستي است. و امروز در وجود نوراني مولاي ما حجت ابن الحسن (عج) است؛ امامي که الان ولايت دارد و حاکم و خليفه¬الله است. همان دستگيرة اصيلي است که هر کس به او متصل شد، ديگر اصلاً نه حزني، نه اندوهي و نه غصه¬اي دارد. آنها مردم را به شيطان متصل مي¬کنند. ما به چه کسي بايد متصل کنيم؟
از شما سؤال مي¬کنم، اگر کسي دلش مالامال از عشق امام شد، آيا ديگر در اين دل شيطان مي¬تواند رسوخ کند؟ شهوات مي¬تواند اين دل را تسخير کند؟ اصلاً ديگر دشمنان مي¬توانند بر اين چشم مسلط بشوند. محال است، ولاية اميرالمؤمنين حصني، يک سنگر تسخيرناپذير است. تسخيرناپذير توسط کي؟ شياطين. مشخص است شياطين، شياطين جن و انس. اصلاً اجازه بدهيد من خدمت شما جسارت کنم. اصلاً ما در دوران غيبت مأموريتي جز دعوت مردم به امام داريم؟ فرض کنيم همة 6 ميليارد جمعيت عالم «ملا»؛ يعني ديگر آخر خط علم عالم. اما هيچ توجهي به سمت امام نداشته باشند، اين با وضع موجود الان چه تفاوتي مي¬کند؟
اصلاً بگذاريد من جسارت را بالاتر ببرم، کسي اگر دلش پيش امام نباشد، چه در محراب باشد، چه در ميکده. چه فرقي مي کند؟ خدا مگر به اين معلق زدن آدمها احتياج دارد. همة نماز، همه اينها، براي اين است که طرف متصل بشود به اين ريسماني که او را به خدا مي¬رساند. اگر به آن ريسمان وصل نباشد، هرجا مي¬خواهد باشد. مثل حادثة عاشورا مي¬ماند. کسي که با امام نبود، هرجا که بود. چه در طواف کعبه چه در حال عشرت و فساد. اين دو با هم چه فرقي مي¬کنند؟ امام حسين پرچم را بلند کرده و مي¬گويد بياييد، مي¬شنود. در حال طواف مکه است. اين بدتر از بت پرستي صدر اسلام است. اينها با هم چه فرقي مي¬کند؟ اصلاً ما مأموريتي جز متصل کردن مردم به امام نداريم. اصلاً نظام ولايت فقيه، اصلاً همة اصالت و مشروعيتش همين است. نقطة اتصال است. به نيابت است، يعني
مي¬خواهد همه را به اين رودخانة زلال هستي متصل کند، والّا اگر اين را هم از او بگيريم، ديگر چه مفهومي دارد؟ اصلاً حکومتها هر کدام يک شعاري دارند و يک لباسي تنشان مي¬کنند، ما هم حالا براي خودمان داريم حکومت مي¬کنيم، يک حرفهايي هم مي¬زنيم. اصلاً يک جواني که منتظر واقعي بشود، ديگر مگر در او انحراف اتفاق مي¬افتد؟ نمي¬افتد.
اين خزانة بي پاياني است که خدا در اختيار ما قرار داده و امثال بنده از آن غافل هستيم و خيال مي¬کنيم که اگر برويم در يک دانشگاه _ بنده خودم را مي¬گويم_ از ايمان و خدا و معنويت و اخلاق براي جوانها صحبت کنيم، ديگر خيلي اوضاع آنها عوض و درست مي¬شود. اصلاً به شما بگويم، اگر کسي متصل نباشد و دلش از مهر امام لبريز نباشد، کلامش در مردم اثري ندارد، نه اينکه اثر ندارد، اثر سازنده ندارد. اثر ندارد، چه فايده¬اي دارد. چرا؟ پاسخش خيلي روشن است. دليل آن خيلي ساده است، مگر نه اين است که امام واسطة فيض الهي است. خليفه الله است. واسطة فيض الهي است، يعني چه؟ يعني هرچه از نيکي در عالم جاري مي¬شود، واسطة آن امام است. اصلاً خود وجود، که اول فيض الهي است. اين به واسطة امام است.
غير از اين است؟ وقتي مي¬گوييم امام واسطة فيض الهي است، همة اين عالم يک جلوة فيض الهي است. اين به واسطة وجود امام است. بي¬جهت نيست که مي¬گويد: لولاک لما خلقت الافلاک.
اصلاً وراي اينهاست. از طريق امام است. اصلاً مي¬شود بدون اذن امام ايمان در دل فردي وارد بشود، اصلاً مي¬شود؟ مي¬شود در ذهن من و شما مطلب خوبي بتراود، بدون اينکه امام واسطة فيض الهي باشد؟ واسطة فيض الهي است. مطلق است. خدا خودش اين را قرار داده است. نه اينکه ما بگوييم حالا امام يک چيزي در کنار خداست. نه خير. خدا خودش اين مسير را قرار داده است. مگر مي¬شود که ما بدون دعوت به امام خيال کنيم ملتها همه مي¬آيند مؤمن و موحد مي¬شوند. کدام موحد؟ کدام مؤمن؟ الان چقدر در دنيا داريم، همين الان بگذاريد يک مثال برايتان بزنم. من خودم شاهد بودم که آقاي چاوز در جمع مردمش سخنراني مي¬کرد و ¬9¬ شبکه مستقيم پخش مي¬کرد. آنجا مي¬گفت: مردم بدانيد راه ما راه امام و الگوي ما جمهوري اسلامي است. در همه سخنرانيهايش مي¬گويد، اصلاً خدمت مقام معظم رهبري آمد و گفت: آقا من مسيحي و پيرو حضرت عيسي هستم، اما پيامبران همه از يک نور واحد هستند. ما همه پيرو يک حقيقت هستيم. يک جمله من به ايشان گفتم که آقا اين صهيونيستها فاسد هستند، مي¬بينيد چه¬جور دارند فلسطينيها را مي¬کشند. مي¬دانيد كه رژيم صهيونيستي در کشور آنها سفارت¬خانه دارد، اصلاً کل اقتصادشان وصل به آنجا بود. براي اين يک کلمه سفير آنها را گرفت و بيرون انداخت. آن وقت اينجا اين دور و بر ما آدمهايي با ادعاي مسلماني براي فروش ناموس و وطنشان به صهيونيستها مسابقه گذاشته¬اند. چون حالا اين اسمش مسلمان است، مي¬رود کنج بهشت، او چون مسيحي هست نمي¬رود؟ معادلات الهي که اينها نيست، چرا اين اين¬طوري است. براي اينکه اصلاً نگاهش به امام حق نيست و دلش به سمت امام حق نيست. بنابراين، مهم نيست کجا باشد. اصلاً مهم نيست که اينها کجا باشند. دور خانة خدا بچرخند، دو ريال نمي¬ارزد، در عياش¬خانه¬ها هم باشند، دو ريال نمي¬ارزد؛ دوتايش يکي است. اينها وجودشان لجن است. در عالم هستي ارزشي ندارند، اينها که بالا نرفته¬اند. اينها پايين و زير صفر هستند. ادا و اطوارشان براي دکان و دستگاهشان است. در رودربايستي با جمهوري اسلامي و مسلمانهاست. اما او يک کلمه فهميده که در جمهوري اسلامي، يک حقيقت آسماني است.
عزيزان من! مأموريت اصلي ما اين است که به سوي امام حق دعوت کنيم، والا اصلاً در کارمان اثر و برکتي وجود ندارد، اثر را امام مي¬دهد و ما از اين غافل هستيم. پول هم زياد خرج مي¬کنيم، نه اينکه خرج نمي¬کنيم. من احصا کرده¬ام، بودجه¬اي که ما مستقيماً براي کار فرهنگي مي¬گذاريم، غير از 10-12 هزار ميليارد تومان كه به آموزش و پرورش و دانشگاهها مي¬دهيم، 1900 ميليارد تومان مستقيم براي همين کارهاي فرهنگي
مي¬دهيم، 1900 ميليارد تومان در همين امسال. چرا آن چيزي که
مي¬خواهيم نمي¬شود.
براي اينکه راه را گم کرده¬ايم. من فکر مي¬کنم راه را گم کرده¬ايم و بايد به راه برگرديم، به راه برگشتيم مي¬بينيم، هر يک قدم كه برمي¬داريم، همة راه باز مي¬شود، والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا، مي¬بينم که عجيب زيباست و عجب برکتي دارد، چه اثري مي¬گذارد. فاسدهاي فتنه¬گر با هدايت دشمنان يک برنامه طراحي کرده¬اند تا کسي از امام اسم مي¬برد، مي¬گويند اين انجمن فلان است. اين توطئة دشمنان امام است. انجمن فلان چيست؟ همة عالم امام است. همه چيز هم دست امام است. بعضيها خيال مي¬کنند که امام غايب است. امام غايب است يا ما غايب هستيم؟ کي غايب است؟ من خودم را مي¬گويم. من از هستي چه مي¬فهمم؛ در حالي¬که امام الان بر هستي احاطه دارد. همة عالم به اذن الله در محضر امام است. امام همة عالم را مي¬بيند. مي¬داند که الان در دل و ذهن من چه مي¬گذرد. در انديشة شما چه مي¬گذرد؟ هرکس هرکاري در عالم مي¬کند، پرونده¬اش جلو امام است. حالا ما به استعاره مي¬گوييم، هفته¬اي يک¬بار به امام عرضه مي¬شود، شايد آنجا تقديم مي¬شود، ولي علم امام از ناحية خداست و به همة عالم احاطه دارد. امام همة عالم را مي¬بيند، ما همين محلة خودمان را مي¬بينيم، بعد مي¬گوييم که امام نيست، ما هستيم، امام نيست! بابا! امام هست، ما نيستيم، ما بايد بشويم. ما اگر شديم، مي¬بينيم که امام در هستي جاري است. امام همين الان دارد امامت مي¬کند و واسطة فيض الهي است.
بگذاريد يک خاطرة کوتاه برايتان بگويم. ما سال گذشته به نيويورک رفته بوديم و با اين رهبران مسلمانها جلسه داشتيم، يکي بلند شد در مدح امام و جمهوري اسلامي و ولايت و رهبري سخنراني خيلي قوي¬اي کرد و بعد شروع کرد تعريف کردن از آقاي بوش، گفت: خدمتي که اين آقاي بوش به اسلام کرد، هيچ کس نکرد. حالا علت و دليلش را گفت، گفت: هيچ کس نمي¬توانست به اندازة بوش امريکا را پايين بکشد. بدون اينکه ما خرج کنيم. اين غير از همان مديريت امام بر عالم است؟ هرکس دارد کار خودش را مي¬کند. اما همه دارند در جهت تحقق هدف کار مي¬کنند. يک عده به جهنم مي¬روند و يک عده هم به بهشت مي¬روند. کسي خارج از حاکميت خدا که کاري نمي¬کند. کسي خارج از اراده خدا کاري مي¬کند؟ حتي آقاي بوش نمي¬تواند. خودش تصميم مي¬گيرد، اما در نقشة بزرگي که خدا کشيده و کليدش را دست امام داده، در آن نقشه دارد بازي مي¬کند. قطعات آن نقشه را دارد کامل مي¬کند. آقاي بوش به عراق حمله مي¬کند به تصور اينکه بر انقلاب ما مسلط بشود، اما اين نقشه اصلي را چه کسي کشيده است؟ چه کسي دارد حمايت مي¬کند؟
در يک جلسة فرهنگي بوديم، يکي از دوستان گفت: بياييم بررسي کنيم، ببينيم که اگر امام بيايد، از ما چه مي¬خواهد؟ يک کسي جواب خوبي داد. گفت: بابا امام آمده، تو نيامدي. امام که حاضر است، مگر ما در اينكه امام هست شک داريم؟ ما نيستيم، خب ما يک کاري بکنيم که ما هم باشيم. ما نمي¬دانيم امام از ما چه انتظاري دارد؟ همة اين حرفهايي که شما در منبرها مي¬زنيد، انتظارات امام است. ما اين اتصالات را بايد برقرار کنيم.
عزيزان! تا اين اتصالات برقرار نشود، فطرتها بيدار نمي¬شود. آن عنصري که فطرتها را بيدار مي¬کند، اين اتصال به امام است؛ يعني بايد از آنجا بيايد و من فکر مي¬کنم محور اصلي کار فرهنگي ما، اولاً اينکه خودمان دلمان را به امام بدهيم، بعد هم به امام دعوت کنيم، محال است کسي غير از آنهايي که ديگر پليدند- افرادي هستند سلولهاي بدنشان از پليدي، سياهي، آلودگي و حرام است. اينها را کنار بگذاريد. اينها يک اقليت هستند- کسي با وجود نوراني امام آشنا بشود و بعد يک امام ديگري را انتخاب کند. اتفاقاً از محورهاي اصلي کار فرهنگي و تبليغي دشمن اين است که انسانها از امام حق به جاي ديگري منعطف کند. و از او غافل کند.
شماها شنيده¬ايد. در عراق ببينيد؛ آنها کجا هستند و ما کجا هستيم؟ امريکاييها دنبال امام مي¬گردند، کلي سراغ علماي آنجا رفته¬اند و استنطاق كرده¬اند که بگوييد ببينم، امام با چه کساني ارتباط دارد و ملاقاتهاي او کجاست؟ ما خبر داريم. اصلاً يکي از علتهاي حمله به عراق همين بود. گفتند ما مي¬رويم پايگاه امام عصر را مي¬گيريم که از آنجا نتواند حرکت کند. اين در اسناد آنهاست، و يک آقايي که اخيراً از دنيا رفت، شايع بود که ايشان با امام مرتبط است. همان کسي بود که روز 22 بهمن به حضرت امام اطلاع داد که بايد بايستيد. پيام را براي امام در روز 22 بهمن برد خودش براي من نقل کرد. يک جلسه¬اي در نهاد داشتيم گفت فلاني يک کاري دارم. گفتم چيست؟ گفت: چند وقت قبل يک کتاب راجع به امام عصر نوشته¬اند و اسم ايشان هم آنجا هست. آنها اين کتاب را خوانده¬اند و به اسم اين آقا رسيده¬اند. يکي از دوستانم مرا صدا کرد و گفت بيا خانه با شما کار دارم. ما به خانة ايشان رفتيم و نشستيم. گفت يک گروهي آمدند اينها خارجي هستند و مي¬خواهند راجع به امام تحقيق کنند، صحبت
مي¬کنيد؟ گفتيم باشد. اشکال ندارد. گفت: ما را در يک اطاق برد، ديديم چند تا آدم نشسته¬اند و به زبان انگليسي صحبت مي¬کنند و مترجم هم آورده¬اند و ضبط و نوار و فلان، سؤال؟ سؤالات را ببينيد: آقا امام با چه کساني در ارتباط است؟ محلهاي ملاقات کجاست؟ چه زماني ملاقات اتفاق مي¬افتد؟ چه مي¬گويند؟ امام چگونه مديريت مي¬کند؟ آنها فهميده¬اند، آمده¬اند و مي¬خواهند بزنند. ما کجا هستيم؟ با همة ماهواره¬هايي که دستشان است و تبليغات و رسانه¬ها، فيلم و سينما و هرچه، تازه دنبال زدن اصل هستند. ما کجا هستيم؟
يک خاطره، عرضم تمام. به شما عرض کنم، ما به عنوان خادمان مردم دست مديريت را مي¬بينيم. هر روز مي¬بينيم. ما هر جاي دنيا مي¬رويم، مي¬بينيم مردم حرفشان يکي است. عجب! خيلي عجيب است. مسلمان، مسيحي، بودايي، هندو و اصلاً بي¬دين؛ تا ما را مي¬بينند مشتها را گره
مي¬کنند و مي¬گويند حرفهاي ما همان حرفهاي ملت ايران است. ما با شما هستيم، بايستيد، ما پشتيبان شما هستيم.
چند شب پيش ما در جلسة اوپک بوديم. ديديم يک خبرنگار چيني مرتب جلو مي¬آيد و ابراز احساسات مي¬کند. مرتب مي¬آيد و مي¬گويد من عاشق ايران هستم، عاشق شما، جمهوري اسلامي، نظام، رهبري و ... هستم و مرتب مي¬گويد و ما تشکر مي¬کرديم. جلو خبرنگارها، چهارصد خبرنگار، مرتب فرياد مي¬زد. من ديدم، بقيه هم دارند با او همراهي مي¬کنند، در رياض. بعد ما دور اين ميز جلسه نشسته بوديم. اين آمد و کف سالن نشست و گفت: آقا! من اعلام مي¬کنم اگر امريکا بخواهد به ايران تعدي بکند، من و خيلي از هموطنانم داوطلبانه مي¬آييم، مي¬ايستيم و با او
مي¬جنگيم. اين غير از تصرف امام چيز ديگري مي¬شود؟ غير از اين است که امام دل او را گرفته و چرخانده¬اند.
ما داريم مي¬بينيم. در اين ماجراي دانشگاه کلمبيا، که شما هم داستان آن را شنيديد، همة توان سياسي و تبليغي را به کار بردند، هرچه بلد بودند، همة شيطنتها را به کار گرفتند. چه کردند؟ سال قبلش ما مي¬خواستيم به دانشگاه کلمبيا برويم. يک خانمي آنجا، رئيس دانشکده¬اي بود، از من دعوت کرده بود که آقاي فلاني بيا سخنراني کن. من نپذيرفته بودم، قبل از اينکه برويم. آنجا رفتيم مراجعه کرد و گفت: من رئيس دانشکده¬ام، دانشجويان و استادان دانشگاه مي¬خواهند که تو بيايي حرف ملت ايران را بيان کني. چرا نمي¬آيي؟ اين¬حرف را که زد، من ديدم اصلاً اينجا ديگر تکليف است. گفتم: بسيار خوب، من مي¬آيم. اما مي¬دانستم جلسه برقرار نمي¬شود و به دوستان گفتم: جلسه برقرار نمي¬شود. گفتند: چه طور؟ گفتم: صبر کنيد. ساعت 11 شبي که فردا صبح ساعت 9 بايستي مي¬رفتيم، دولت امريکا پيغام داد كه ما نمي¬توانيم اجازه بدهيم اين جلسه برقرار شود. گفتم ديديد؟ من بلافاصله مصاحبه کردم، گفتم دولتي¬که نمي¬تواند در نيويورک امنيت برقرار کند، آمده و مي¬خواهد در عراق امنيت برقرار کند؟ معلوم است که اوضاع عراق اينطوري است. معلوم است که عراق ايمن نمي¬¬شود. شما نيويورک را نمي¬توانيد امن کنيد.
امسال آنها آمدند و پيش¬دستي کردند. از قبل طراحي و دعوت کردند، گفتند بياييد ديگر همه چيز برقرار است، اما سه مانع سنگين درست کردند. سه طراحي موذيانه که بتوانند از دل دانشگاه کلمبيا يک کيفرخواست و يک حکم قطعي به نام دانشگاه و مرکز علم و انديشه عليه ملت ايران صادر کنند و باور من اين است که بعدش هم مي¬خواستند به ما در منطقه تعرض کنند، مقدماتش آنجا بود. سه پله درست کرده بودند. به خيال خودشان، آنقدر دقيق طراحي کرده بودند كه امکان عبور ما از اين سه مانع وجود نداشته باشد. بالاخره در يکي از آنها گير بيفتيم. ما آنجا رسيديم، گفتند: يک هفته است سه شبکة اصلي تلويزيوني آنها 24 ساعته دارد تبليغ منفي مي¬کند. مردم را دارد تحريک مي¬¬کند که مردم برويد کسي دارد مي¬آيد که مي¬خواهد بمب اتم بسازد و امريکا را نابود کند. بياييد تظاهرات کنيد، نگذاريد صحبت کند و بد و بيراه به رئيس دانشگاه که حالا به نظر من آن بيچاره نمي¬دانست که چه نقشي به او داده¬اند، که آقا تو غلط کردي. يکي از مسئولين امريکا پشت تلويزيون مي¬گفت: رئيس دانشگاه غلط کرده اين را دعوت کرده، اين يک آدم فلان ... هرچه لايق خودش بود، به ما متصل مي کرد. آنها هم که مي¬دانيد، وقتي جنگ رواني راه مي¬اندازند، مثل ما نيستند، تلويزيون ما شب 22 بهمن مي¬شود، آقا راهپيمايي، چه خاصيتي دارد؟ بله خاصيتش اين است که ما برويم راهپيمايي. اما در آنجا روان¬شناسان و جامعه¬شناسان آنها مي¬نشينند، کلمه به کلمه، حتي رنگ تصوير، زاويه، کلمات و ... را درست مي¬کنند که آدمها را تحت تأثير قرار بدهند. همان چشمشان را پرکنند. مأمورين ما در آنجا گفتند: آقا خيلي دارند تحريک مي¬کنند. در روزنامه¬ها و تلويزيون، اصلاً ممکن است درگيري بشود. خيلي خطرناک است. اصلاً مسئول امريکايي مي¬آمد و پشت تلويزيون مي¬گفت براي چه احمدي¬نژاد اينجا آمده؟ او که اينجا آمد، دستگير و محاکمه¬اش کنيد. حالا شما نگاه کنيد، بالاخره يک مشت ديوانه بعضي وقتها مي¬بينيد آنجاها هستند. يک کسي بشنود،
مي¬گويد براي چه ما برويم ... اين برنامة اول آنها بود.
حتي صحنة دانشگاه را آن¬قدر سياه درست کرده بودند. من متوجه نشدم، چون ما از آن طرف رفتيم و نشستيم. پشت خود را نگاه نکرديم. روبه¬روي خود را نگاه کرديم. بعداً من در تصوير ديدم که چقدر سياه است، سياه مطلق. اينها پشت تلفنهاي دانشگاه نوار گذاشته بودند مردم که زنگ مي¬زدند که ما مي¬خواهيم برويم اين جلسه و مشتاق هستيم. نوار هشت دقيقه عليه ما حرف مي¬زد که کجا مي¬خواهيد برويد؟ اينها اصلاً فلان هستند. بليتها را يک طوري فروخته بودند که به طرفدارهاي ما نرسد. آن شب اول که ما رسيديم، آنقدر به ما مراجعه کردند که آقا بليت به ما ندادند، ما مي¬خواهيم بياييم، ما طرفدار جمهوري اسلامي هستيم. بعد هم رسيديم، يک متني را آن آقا خواند و يک برخورد خيلي سرد، بد، اين پلة دوم بود که ما بگذاريم و برويم و اصلاً صحبت نکنيم. بگويند خوب، اين را ديديد؟ او بيايد حرفهايش را بزند.
پلة سوم اين بود که اعصاب ما را به هم بريزند به نحوي که اصلاً نتوانيم آنجا حرف بزنيم و نتوانيم جواب بدهيم. تهمت بزنند و جواب قانع کننده نباشد. بگويند مردم ديديد! مردم اين جمهوري اسلامي، اين هم که دانشگاه است، ديگر سياسيون نيستند، اينها يک مشت دانشجو و استاد دانشگاه هستند، اين حرفها را مي¬زنند. همة طراحي¬¬ها را کرده بودند، آنقدر دقيق که بلافاصله بعد از دانشگاه خود آقاي بوش پشت تلويزيون گفت بله، ديديد که ما چقدر کشور آزادي هستيم. احمدي¬نژاد بداند امريکا خيلي کشور گنده¬اي است. خواست بگويد ما پيروز شديم. آنقدر مطمئن بودند که تا دو سه ساعت بعد از مراسم دانشگاه تلويزيونهايشان همان خط قبلي را داشتند مي¬رفتند که ما نشسته ¬بوديم و داشتيم¬ مي¬خنديديم. بعضي دوستان ما نگران بودند و مي¬گفتند آقا! خيلي بد شد، گفتم نه خير، صبر کنيد يک پيروزي عظيم اتفاق افتاد، حالا صبر کنيد.
اينها بعد از دو سه ساعت فهميدند ديدند عجب ضربه¬اي به خودشان زدند، مدل را عوض کردند، آن آقايي¬ که آمد و صحبت کرد، حالا تلويزيون ما متأسفانه، پخش نکرد. بيست و هفت، هشت دقيقه فحش داد و بدترين کلمات را به کار مي¬برد. ديگر ساده¬ترين آن اين بود که مي¬گفت اين احمدي¬نژاد مي¬آيد يک مشت چرنديات تحويل مي¬دهد، اين فهم و شعور ندارد ... از اين کلمات. حالا ديگر همان کارهايي که در فلسطين مي¬کنند، جنايت، قتل، فساد، دزدي، هرچه بلد بود، به نظرم ديگر چيزي بلد نبود، همة لغات کتاب را هم گشته و اينها را پيدا کرده بود.
من آنجا نشسته¬ بودم و مي¬خنديدم. دوستان¬ پرسيدند که چرا
مي¬خنديدي؟ گفتم: والله يک لحظه ياد خدا ¬افتادم و گفتم خدا جان چه بلايي سراينها مي¬خواهي بياوري که اينها اين¬قدر بي¬ادبي مي¬کنند. من
مي¬دانم سيلي مي¬زني. ولي چه جور مي¬¬خواهي سيلي بزني، که هيچ کس اين طوري نمي¬آيد عمل کند. يک لحظه ياد امام عصر مي¬افتادم و گفتم من مي¬دانم اين جلسه را شما جمع مي¬¬کنيد. خودتان درستش مي¬کنيد، چون ماها که کسي نيستيم. کي هستيم در عالم، هزاران نفر مثل احمدي¬نژاد اصلاً خاک پاي اسب نوکران امام باشند، کلاه خودشان را به آسمان هفتم
مي¬اندازند، نجوا مي¬کرديم، مي¬گفتم مي¬دانم اين جلسه را جمع مي¬کنيد، اما مي¬خواهم هنرنمايي تو را ببينم.
يک لحظة ديگر مي¬ديدم، اين ديگر دارد خيلي داغش مي¬کند. مي¬گفتم، خب بيا، بيا. داري در تيررس مي¬آيي، بيا جلو، خوب داري مي¬آيي و ديديد که چه جور جلسه را جمع کردند، خيال مي¬کنيم مثلاً احمدي¬نژاد آنجا رفت عجب کار بزرگي کرد، اينها نيست. مگر جمهوري اسلامي ايران را ما برپا کرديم، اصلاً شدني بود؟ يک حکومت تا دندان مسلح، يک پيرمرد تنها که تازه در خود حوزه مطرود بود، شماها که بهتر از من اينها را مي¬دانيد. از نظر خيليها، تا آخر هم بود، الان هم نظر بعضيها هست. امام تک و تنها، 12 بهمن، حکومت نظامي، تانکها در خيابانها، فرودگاه در اشغال تانکها، مي¬گويد نه خير، من مي¬آيم، اصلاً آتش برايش گلستان بشود. بدون مديريت امام مي¬شود آتش گلستان بشود؟ اصلاً مي¬شود؟ نمي¬شود که. چه چيز جمهوري اسلامي را تا الان نگاه داشته؟ کي نگاه داشته؟ اين همه فتنه، يکي از اينها کافي بود كه حکومتهاي صد برابر ما مقتدر را هم از ريشه بکند. مگر ما همه نمي¬گوييم که اين مملکت صاحب دارد؟ ما مي¬گوييم همة آفرينش صاحب دارد و مي¬برند جلو، ديديد چگونه جلو بردند. اصلاً مي¬شود غير از خودشان در دل آدم طمأنينه بيندازند؟ کسي تمرين کند برود مثلاً در يک صحنه¬اي آرام بنشيند و اصلاً نه بترسد و نه هول بشود و نه قاطي کند... ما اينها را نبينيم. اين امدادهايي را که در طول تاريخ و در طول 1400 سال، اصلاً کي ايران را تا الان ممتاز کرده؟ کي ايران را از شرّ همان فاسدهايي که الان اطراف ما عقبه¬هايش هستند تا الان حفظ کرده است؟ غير از امام؟
عزيزان من! امثال من غافليم. اگر از غفلت دربيايم، بعد امواجش در عالم منتشر مي¬شود.
يک رئيس جمهوري که جزو سرخپوستهاست، وقتي من در سازمان ملل از امام اسم بردم، آمد و گفت فلاني چه گفتي؟ گفتم بله، اصلاً اگر امامي نباشد، همة عالم عبث است. امام بايد بيايد و حاکم هم بشود. بايد بيايد و دنيا را بگيرد. البته نه با جنگ. خيليها فکر مي¬کنند امام
مي¬آيد، نصف اين 6 ميليارد را مي¬کشد و نصف ديگر را هم آدم مي¬کند. اگر بنا بود که نصف 6 ميليارد را بکشند، خب، همان موقع اميرالمؤمنين همين کار را مي¬کرد. اينکه باز هم عبث مي¬شود. از اين طرف آدمها جلو مي¬آيند، از آن طرف امام يک نگاه مي¬کند، کار دنيا را تمام مي¬کند. حالا يک معدودي هم هستند که سيلي لازم دارند. يا ميکروب هستند که نبايد باشند. اما اين¬طور نيست که 3 ميليارد را بکشند و 3 ميليارد آدم شوند. اينکه اصلاً نمي¬ارزد. خدا اين همه آدمها را خلق کرده که امام بيايد آنها را بکشد تا يک عده ديگر بمانند. اين طور نيست.
همة هستي امام است. اگر از غفلت بياييم، آن وقت اتفاقها در عالم پي در پي مي¬افتد، اصلاً سطح کار بالا مي¬رود. ما با مسيحيها جلسه داشتيم، سران کشيشهاي کليساي امريکا و کانادا جمع شده بودند. نزديک به 100 نفر دعوت کرده بودند و از راههاي دور آمده بودند که با ما مباحثه کنند. فکر کردند ما مي¬آييم در اين بحثهاي معمولي که برويم مثلاً با برادران اهل سنت بنشينيم بگوييم تو چرا مهر مي¬گذاري، تو چرا مهر نمي¬گذاري، اين انحرافي است. ما از اينها سؤال کرديم و گفتيم آقا آخر آن چه خواهدشد؟ شما در دنيا منتظر چه هستيد؟ اين وضع دنيا را مي¬پسنديد؟ اگر خدا اين همه عالم را براي اين وضع آفريده، اين چه فخري دارد كه خدا فخر بکند. جواب ملائکه را هم بدهد و بگويد من مي¬دانم و شما نمي¬فهميد. اين است؟ ته آن چه مي¬خواهد بشود. يکي از آنها گفت: آقاي احمدي¬نژاد به ما بگو. احمدي¬نژاد کيست و از ما چه مي¬خواهيد؟ گفتم: من کسي نيستم. من يک نفر کوچک از ملت ايران هستم. من کسي نيستم، اما از شما سؤال دارم، ته آن چه؟ شما به اين وضع تن مي¬دهيد. اگر حضرت عيسي بود به اين وضع تن مي¬داد. اگر تن مي¬داد، چرا مي¬خواستند به صليبش بکشند؟ معلوم است که با ظلم مخالفت مي¬کرد كه مي¬خواستند او را بکشند والّا اگر کاري به اين کارها نداشت، مثل شما مي¬گفت آقا اگر اين طرف را زد، يکي هم آن طرف را بزن، همه هم مي¬رفتند و دستش را مي¬بوسيدند، فرعون هم مي¬رفت و دستش را مي¬بوسيد، بوش هم مي¬رفت و دستش را مي¬بوسيد. اين کاري نداشت و متبرک هم مي¬کرد. معلوم است که ايستاده که خواسته¬اند حضرت را بکشند.
حالا شما چه مي¬گوييد؟ شما در اين دنيا چکار مي¬¬خواهيد بکنيد؟ شما چرا در برابر قضية فلسطين ساکت هستيد؟ چرا ساکت هستيد؟ شما مردم را به چه چيز دعوت مي¬کنيد؟ همه واماندند. متوقف. حرفي نداشتند، که من گفتم نيست جز اينکه يک امام، به نام امام مهدي از نسل پيامبر گرامي اسلام (ص) و حضرت مسيح هم او را همراهي و تبعيت خواهد کرد. والّا اصلاً براي چه ما زنده هستيم. البته در پايان جلسه آنها يک نشان صلح به عنوان مرد صلح دادند و خيلي تقدير و تشکر كردند. گفتند ما مي¬خواهيم به ايران بياييم و با علماي ايران صحبت کنيم، ما دوست داريم راجع به اين مسائل صحبت کنيم. گفتم: بنشينيم با شما راجع به حقانيت مسيحيت و مسلمان صحبت کنيم، اينکه دو هزار سال طول مي¬کشد، بايد بگوييم
مي¬خواهد چه بشود در عالم؟ چرا پيامبران آمدند؟ ته آن چه؟ راجع به ته آن با هم صحبت کنيم، زود به وحدت مي¬رسيم. شما منتظر مصلح هستيد و ما هم منتظر مصلح هستيم. شما منتظر منجي هستيد و ما هم منتظر منجي هستيم و دعوا هم با هم نداريم. دو تا هم با هم مي¬آيند، خوب بياييم براي منجي کار کنيم. اين مي¬شود وحدت، چرا مي¬¬خواهيد بجنگيد؟ چرا مي¬رويد تفرقه¬افکني مي¬کنيد؟ خوب بياييد وحدت درست کنيد و همه براي منجي کار کنيم. اينکه خيلي خوب مي¬شود. شما هم مردم را به مصلح جهاني دعوت کنيد آن وقت ببينيد چقدر فضاي دنيا عوض مي¬شود. من از همه شما عذر مي¬خواهم.
والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته
شناسه خبر: 10998
- سفرهای استانی دور دوم
, سخنراني ها
1390 رياست جمهوري اسلامي ايران 2011 Presidency of The Islamic Republic of Iran
آدرس: تهران - میدان پاستور - خیابان پاستور تلفن: +98(21)64451